دوشنبه ۶ آذر ۱۳۸۵ ه‍.ش.

زنان در تلاش برای جمع‌آوری یک میلیون امضا برای تغییر!




بيانيه ”يك ميليون امضاء“ براي تغيير قوانين تبعيض‎آميز

مجموعه‎ قوانين موجود در ايران، زنان را جنس دوم قلمداد كرده و بر آنان تبعيض روا می دارد، آن هم در جامعه ای که بيش از 60 درصد از پذيرفته‎شدگان دانشگاه‎ها را زنان تشكيل می‎دهند. در بسياري از جوامع اعتقاد بر آن است كه قانون بايد يک پله از فرهنگ بالاتر باشد تا بتواند فرهنگ جامعه را تعالي بخشد اما قوانين در ايران از فرهنگ و موقعيت زنان عقب‎تر است.

طبق قانون يک دختر در سن نه سالگي مسئوليت کامل کيفري دارد و اگر مرتکب جرمي شود که مجازات آن اعدام است دادگاه مي‎تواند او را به اعدام محكوم ‎كند. اگر زن و مردي در خيابان تصادف کنند و هر دو فلج شوند طبق قانون خسارتي که به زن مي دهند نصف خسارت مرد است. اگر حادثه‎اي جلوي چشم زن و مردي اتفاق بيافتد طبق قانون شهادت زن به‎تنهايي پذيرفته نمي‎شود اما شهادت مرد پذيرفته مي‎شود. طبق قانون، پدر مي‎تواند با اجازه دادگاه، دخترش را حتي قبل از 13 سالگي به عقد مرد 70 ساله‎اي درآورد. طبق قانون، مادر هيچ‎گاه نمي‎تواند سرپرست امور مالي فرزندش باشد و در مورد محل زندگي، اجازه خروج از كشور و حتي مسائل درماني كودك تصميم بگيرد. طبق قانون مردان مي‎توانند چند همسر داشته باشند و هر موقع بخواهند زن‎شان را طلاق بدهند.

اين موارد تنها بخش كوچكي از نابرابري و تبعيض‎هاي قانوني نسبت به زنان است و بي‎شك زناني كه در طبقات پايين جامعه قرار دارند يا جزو اقليت‎هاي قومي و مذهبي هستند از تبعيضات قانوني بيش از ديگر زنان رنج مي‎برند. از سويي، وجود قوانين ناعادلانه‎، روابط بين زن و مرد را چنان ناسالم و نامتعادل ساخته كه زندگي مردان را نيز با مشكلات بسياري مواجه كرده است، از جمله مي‎توان به رواج ميزان بالاي مهريه اشاره كرد كه به‎دليل احساس عدم امنيت ناشي از تبعيضات قانوني از سوي زنان درخواست مي‎شود.

از سوي ديگر، دولت ايران به ميثاق‎هاي بين‎المللي حقوق بشر ملحق و متعهد به اجراي مقررات آنان شده است. مهم‎ترين ضابطه در حقوق بشر عدم تبعيض برمبناي جنس، قوم، مذهب و... است. بنابر مباني فوق ما امضاءكنندگان اين بيانه خواستار رفع تبعيض از زنان در كليه‎ قوانين بوده و از قانونگذاران مي‎خواهيم كه نسبت به بازنگري و اصلاح قوانين بر اساس تعهدات بين‎المللي دولت اقدام نمايند.


امضا کنید

فرم امضای گروهی
فرم امضای فردی
جزوه آموزش چهره به چهره
تازگی‌ها همه‌ی آدم‌ها را به شکل امضاء می‌بینم.

دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۵ ه‍.ش.

اکنون

لحظاتی چنین
که خانه‌ها انباشته‌ می‌شوند
و شهر آغوش خویش را می‌بندد
و لحضاتی چنین که غروب چتر می‌گشاید
بسته‌های محبت
جادوی نگاه‌ها
و حریر کلمات
غوطه‌ورم می‌کند

باور کن تمنای دلت را
بنگر ابرینگی آرزوها را
گوش فراده به رود
خسته نباش
روند نزدیکی من تو
ناقوسی بود
که میان خوشبختی و فاجعه نوسان کرد

آواز غریبی دارد دلت
دندان‌های سبعیت
بر نرمینه‌ی محبت
در سکوت هنوز کسی می‌خواند
در سکوت هنوز آهنگی نواخته می‌شود
لحضاتی چنین فریادی رسا شنیده می‌شود
هیچ پدیده‌ای صامت نیست

لذت گوسفندی سپید بود در چراگاه عشق
که جز به گرد خویش نچرخید
از چه می‌گویم؟
گرگ حسادت؟ گربه نوازش؟ ...
دامن تپه صحنه نمایشی قدیمیست
گوشت تنت خوشمزه است
و لذت از درونت به من سرازیر می‌شود

یکشنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۵ ه‍.ش.

مردمک چشمانت را دوست می‌دارم

مشعلت را بیفروز
بیرق ات را برافراز
ما را رسالتی به اینجا کشانده است

بیهوده نیستیم
هرچند می‌رویم بی‌آنکه به پایان رسیده باشیم
و می‌مانند هر چند به پایان رسیده‌اند

ما را رسالتی به اینجا کشانده است
و فهم تنها سنگ کوچکیست
در دل کوهستان آگاهی

چشمه سار عشق دور است
و تسلایی نبود نور
عطشی را که سر به ستارگان کشید

مرگ را حقیقتی نیست
زندگی را حقیقتی نیست
رنگ مردمک چشمانت را دوست می دارم

به حیاط خلوت درآمده بودی
با جارویی دردست
در سکوت به تو می‌‌نگریستم

در عشق رسالتی بود
در مرگ رسالتی و در زندگی نیز
این عطش بیهوده نیست، می دانم

اندیشناک می‌نگرم تو را، در خلوت تو
جاروی تو بر کهکشان ستارگان
مرا رسالتی به اینجا آورده‌است، می‌دانم

مرگ را زینتی نیست
زندگی را زینتی نیست
مردمک چشمانت را دوست می‌دارم

چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۵ ه‍.ش.

با او

سپر فولادین در دست
و نگاه بارویی دست نایافتنی
قلبت نمی‌تپد، تنها مانده‌ای

کشتزارها سرین اسبان کهر را مانند
ابدیت را آتشی نیست، کوه‌ها سردشده اند
تنها مانده‌ای

مرغ خیال پرید و رفت
خاطراتت‌ محو شدند
تنها مانده‌ای

در آغوش حال زمان را دفن کردی
گنج‌ات را از کف دادی
تنها مانده‌ای

زین پس فریبت نخواهند داد
به حقیقت دست یافته‌ای
قلبت نمی‌تپد، تنها مانده‌ای

تولد

پس از نه ماه اینک عربده عرض‌اندام.
زنجیره ارتباط گسسته شد
و دهان به فریادی بی‌محتوا گشوده گشت

شرمی در کار نبود
برهنه، خیس آب و خونابه
متبلور گشتی

ماهی بر خاک فتاده نبودی
گرچه دم نخستین‌ات
به درد آغشته گشت

چشمانت شکار در تله افتاده را می‌مانست
با فریادی در دهان چشم گشودی
و جهان تولد یافت