3/10/07

از رنجی که درخشان می‌برد

سالهاست که دیگر در باره حسین درخشان ننوشته‌ام (واقعا که وبلاگ نویسی داره صاحب سابقه تاریخی می‌شه). اون چندباری هم که نوشته بودم تنها ناشی از سرخوردگی اولیه بود، چرا که از پدر (یا حالا دیگه می‌شه گفت پدربزرگ ) وبلاگ فارسی انتظارات زیاده از حد داشتم و بعد هم که حتی وقتی این انتظارات زیاده از حد را تعدیل کردم و دیدم که باز هم برآورد نمی‌شود دوباره نوشتم، که این بار به خاطر خشمم از فرصت طلبی و بی‌پرنسیپی بود.
اما نتیجه همه این‌ها این که، پی بردم درخشان بیشتر زاییده شرایط اش است. او جوانکی بود که وبلاگ نویسی را شروع کرد و در جمع ده پانزده نفره آن روزها و در میان آن دیگران (که همه سن‌اشان هم کمتر از او بود) او سر بود. ولی وبلاگستان در یک چشم به هم زدن از خانواده‌ای کوچک تبدیل به سرزمینی بی‌دروپیکر شد که در آن همه چیز و هم کس بود. از مشاهیر و ریش سفیدانی که شهره خاص و عام بودند تا استعدادهایی منحصر بفرد چه در تفکر یا تخصص ویا دست به قلم بودن... این سرزمین، اگر هم می‌خواست (که واقعا نمی‌خواهد) امپراتور است و نه سرکرده... و این طوری حسین در یک چشم به هم زدن در کنار دیگرانی قرار گرفت که برای رسیدن به آن جایگاه سالها زحمت کشیده و تجربه اندوخته بودند.
او مثل همه آدم های بی‌مایه‌ای که بر قضای تصادف موقعیتی می‌یابند که با توانایی‌ها و ظرفیت‌هایشان تطابق ندارد مجبور به انتخاب بوده‌است:
1- با شرافت به عدم ظرفیت خود اعتراف کند و کنار برود (تا به خودش وفادار بماند.)
2- با شجاعت تلاش بکند که ظرفیت خود را بالا ببرد تا به بزرگی جایگاهی که دست تصادف نصیبش کرده برسد. (آنطور که خیلی از بزرگان کردند)
3- با هیاهو و جنجال نظرها را به خود جلب کند تا موقعیتش را حفظ نماید (تا در نهایت به میمون معرکه‌گیر تبدیل شود)
4- با تزویر و ریا سعی کند تا دیگران را کوچک کند (تا در عمل آن جایگاه را به کوچکی خودش کند)
درخشان متاسفانه راه سوم و چهارم را برگزید و هر روز هم در این سراشیبی سرعتش بیشتر می‌شود.
من هم دیگر وبلاگش را نمی‌دیدم تا این که باز اخبار این طرف و آنطرف در باره و مواضع جدید حسین درخشان مرا دوباره به وبلاگ سردبیر خودم کشاند. هر چند می‌دانستم که هدف او از این جاروجنجال ها هم بیشتر از همین نبوده که بینندگانش را افزایش دهد، ولی کنجکاوی‌ام غلبه کرد و رفتم.
آنچه که او به عنوان نظریه‌های پست مدرنیستی خودش نوشته اصولا آنقدر بی‌ارزش و بچه گانه است که نیازی به صحبت کردن درباره‌اش نیست و از لابلای سطور آن می‌توان تلاش‌های آدمی را دید که دست و پا می‌زند تا مطرح شود. یک جور تراژدی انسانی که غمی فلسفی و عمیق را در دل آدم زنده می‌کند. نوعی رنج هستی‌شناسانه انسانی!
ولی حالا که در نهایت درخشان موفق شده و پای مرا دوباره به سایتش کشانده، یک تکه کوتاه را اینجا می‌گذارم که با درخشانی تمام روشن می‌کند که کجای کار آقای درخشان می‌لندگد. او به یک سخنرانی اکبرگنجی لینک داده و در زیرش هم نظر خودش را نوشته:

احتیاجی نیست که وارد بحث در باره ایده گنجی شد و به دفاع یا رد آن برخاست، می‌توان مختصر و مفید گفت که:

پست مدرن عزیز! من جای وزارت اطلاعات نیستم و برای همین هم به خیابان می‌آیم و اعتراض می‌کنم و [من!] نه تنها به جای وزارت اطلاعات نیستم، بلکه به هیچ وجه هم حاضر نیستم وزارت اطلاعات باشم (یا در وزارت اطلاعات کار کنم) حتی اگر تمام نعمت‌های دنیا و آخرت را به من بدهند! آیا درخشان متوجه این نکته نه چندان باریک می‌شود؟


2 - اگر حرفی هست!:

khers در

سلام اسد عزيز . من به مطلب خوب تان لينك دادم و با اجازه شما متن كامل آن را گذاشتم

asad zamini در

سلام بسیار خدمت خرس مهربان عزیزم،
از لطفت ممنونم.
خیلی وقت است که خبری ازت نداشتم و امیدوارم اوقاتی خوب و شاد داشته باشی.

ارسال يک نظر

تمامی نظرات در این وبلاگ بدون بازبینی منتشر می‌شوند.
اما سیستم بلاگ‌اسپات بیشتر از 200 پیام دریک صفحه نشان نمی‌دهد!
بنابراین برای دیدن نظراتی که پس از 200 نظر اول گذاشته شده‌اند صفحه پیام‌ها را به صورت پنجره مجزا (popup) باز کرده و سپس در پایین صفحه گزینه "جدیدتر" یا "جدیدترین" را انتحاب کنید.