چپ میآید، چطور میآید و به کجا میرود؟
خرس مهربان عزیز دوباره بحث چپ در وبلاگها را جمعاوری کرده است. فکر میکنم که این بهترین خدمتی است که میتوان به چپ نوین لااقل در عرصه وبلاگها کرد و امیدوارم که خانهای که در وبلاگ شبح نصیبمان نشد به همت خرس مهربان عزیز دوباره ساخته شود. من هر چند نه بضاعت تئوریک لازم را دارم و نه وقت برای تحقیق و مهمتر از آن ویرایش نوشتههایم دارم، ولی سعی میکنم برای پربارتر شدن این بحثها لااقل به سهم خودم، افکار خام خود را اینجا بنویسم.
اجازه بدهید که در دنباله بحثام چند سوال مطرح کنم. من خودم هم نظرم را به طور خیلی خودمانی و بدون این که ادعای تئوریپردازی داشته باشم مینویسم.:
هر چند بگیروببندها و پرآشوب بودن فضای سیاسی امروز جامعه نوشتن در باره جامعه سوسیالیستی را امری تزئینی، خیالبافی و به قول معروف حرافی از شکم سیر میکند ولی فکر میکنم بدون این که تصوری لااقل کلی از چنین جامعهای داشته باشیم نمیتوانیم قادر به تبیین راهامان باشیم.
جامعه سوسیالیستی چگونه جامعهای خواهد بود؟ جامعهای تماما صنعتی؟ جامعهای مدرن که در پی ترقی و پیشرفت هر چه بیشتر است؟
جواب سوال اول به نظر من مثبت است ولی جواب دادن به سوال دوم بسیار دشوارتر و پیچیده تر است. واقعیت این است که جامعه سوسیالیستی دینامیزم و تحرک جامعه سرمایه داری را ندارد. دینامیزم جامعه سرمایهداری از قانون سود و سرمایه برمیخیزد اما دینامیزم جامعه سوسیالیستی از احتیاجات انسانی مایه میگیرد. در آنجا سود و انباشت جامعه را به پیش میبرد که محدودیتی ندارد و پایانی نمیشناسد اما در اینجا انسان و نیازهایش محور هستند که محدود و مشخص هستند ولااقل در محدوده نیازهای مادی به سادگی اشباع شدنیاند. در جامعه سوسیالیستی (حتی قبل از رسیدن به کمونیزم) پیشرفت و ترقی در علم و صنعت ارزش امروزین خودش را از دست میدهد. تنبلی و به بیخیالی گذراندن اوقات شاید آن زمان معنایی جدیدتر یابد. به عبارتی انسان اسیر کار نخواهد بود.
مارکس فرزند عصر روشنگری بود و شیفتگی او به ترقی شاید راههای سوء تفاهمی را هموار کرد. راهی که در اتحاد جماهیر شوروی با طرح هایی مثل طرح الکتریسیته، شوق برای کوبیدن طبیعت و صتعتی کردن و یا بهتر بگویم تسلط بر طبیعت و بعدها پروژههای رقابتی برای رفتن به فضا خود را نشان داد. البته این حقیقت که روسیه کشوری عقب افتاده و فئودالی بود و کمونیست ها به ناچار وظیفه سرمایهداری برای صنعتی کردن را بر عهده گرفته بودند در این روند سهمی به سزا داشت. به راستی پروژههای پرخرج فضایی شوروی هیچ سنخیتی با جامعه آن و حتی با نظامی سوسیالیتی داشت و دارد؟
به نظر میرسد که جامعه سوسیالیستی به برداشت نوین امروزی بیشتر روند نزدیکی دوباره انسان به طبیعت باشد که خود بخشی از آن است و نه حاکم آن. دوران آرام شدن و عمیق شدن انسان در فردیتاش. این البته با شوق سوسیالیستهای تخیلی در برگشت به طبیعت کمی فرق دارد، چرا که این روند در حقیقت پس از دوره صنعتی شدن و با سودگیری از دستاوردهای آن شکل میگیرد و نه در فرار و پشت کردن به آن. تنها مثالی بزنم: به یمن اینترنت این امکان بالقوه به وجود آمده است که انسان در جنگلهای بکر و دست نخورده زندگی کند و در عین حال در کارخانهای صنعتی شاغل باشد...
آیا جامعهای سوسیالیستی در کشوری منحصر به فرد ممکن است؟
روند رسیدن به جامعه سوسیالیستی چگونه روندی است؟ آیا یک انقلاب کارگری راهگشای آن است یا تغییر تدریجی جامعه؟
من فکر میکنم که تنها با انقلاب تقریبا همزمان در ایالات متحده آمریکا و کشورهای اروپایی ممکن است راه گشای رسیدن به جامعه سوسیالیستی شود که لااقل در شرایط کنونی چشم اندازی برای آن دیده نمیشود. اما تغییر تدریجی به نظر محتملتر میاید. فراموش نکنیم که انسان به برداشت مارکس در حال شدن است و نه بودن، پس تغییر در باورها و جهان بینی و اتیک انسان نیز برای ساخت جامعه سوسیالیستی نقشی بر عهده دارد که میدانیم که این تغییرات فرهنگی به یک باره به دست نمیاید.
انسانی که در جامعه سوسیالیستی زندگی میکند چگونه انسانی است و چه تفاوتهایی با ما دارد؟
آیا رسیدن به چنین جامعهای امری حتمی و بیچون و چراست و یا میتوان آلترناتیوهای دیگری هم برای آینده دیده میشوند.
من لااقل برای سوال آخر میتوانم بگویم که فکر نمیکنم جامعه سوسیالیستی امری محتوم خواهد بود. دانستن این نکته شاید از این جهت ضروری باشد که دیدی واقعبینانه به موقعیت خود داشته باشیم و دچار دگماتیسم و جبرگرایی در ماتریالیسم تاریخی نشویم. تنها به جنگی اتمی که حیات را در کره زمین به خطر بیاندازد بیاندیشیم، دیگر از بلایای طبیعی که خود کره زمین را نابود کنند حرفی نمیزنم. یا مثلا علم ژنتیک را در نظر بگیریم که در آیندهای نه چندان دور قابلیت بالقوه تغییر هویت و ماهیت وجودی انسان را دارد و ... فکر میکنم چپ باید درگیر با این مسائل امروزی باشد اگر که میخواهد حرفی برای گفتن داشته باشد. در این راه بیشک اتیک نوینی جدای از اتیک عصر روشنگری احتیاج خواهیم داشت.
ولی چپی با اینگونه باورها چه اهدافی را میتواند دنبال کند، چه وظیفهای دارد؟ چه ضرورتی به وجود آن است و چه میدانهایی را برای فعالیت انتخاب میکند؟
اگر بخواهیم وظیفه چپ نو را در یک کلام تعریف کنیم باید بگویم که این وظیفه تعمیق جنبش اجتماعی است. چپ در این دوران و بخصوص در جامعهای چون ایران به تنهایی غذایی نیست که بتوان بر سر سفره مردم آورد، بلکه نمکی است که به همه غذاها مزه و طعم خود را میبخشد. طبیعی است که در این شرایط عرضه چپ به عنوان غذا باعث دلزدگی میشود.
پس اگر چپ خود نمیتواند آلترناتیو بعدی جامعه باشد طبیعی است که هدف نیز نمیتواند سرنگونی (و یا حفظ) هیچ رژیمی باشد. وظیفه چپ علم کردن شعار مرگ بر چادر (یا حتی حجاب اجباری) نیست، وظیفه چپ تلاش برای جابجایی مهرههای قدرت هم نیست... چرا که اندیشه چپ تفکر اجتماعی به تمام معنا است و تلاش برای تغییر موازنه قدرت از طریق افزایش قدرت مستقیم مردم در جامعه است. سازماندهی ان جی او ها و سازمان های شهروندی که بخشی از وظایف دولتی را به عهده میگیرند و طبعا باعث کمرنگ تر شدن نقش دولت میشوند میتواند یکی از چشم اندازهای فعالیت چپ باشد. اگر که بینش سلطنت طلبها را با این تفکر مقایسه کنیم به خوبی متوجه این تفاوت میشویم. در شرایطی که آنها چادر را به نماد ظلم بر زنان تبدیل کردهاند ما خواهان اشتراک زنان (با یا بی چادر) در حیات اجتماعی هستیم. ما احتیاجی به متحد شدن با سلطنت طلبان برای سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی نداریم. همانطور که نیازی به اتحاد با این یکی برای جلوگیری از مثلا حمله نظامی آمریکا نداریم. اما میتوانیم شرایطی را پدید آوریم که هرکس بر سر قدرت باشد مجبور به گوش دادن به مردم باشد.
چپی که به عنوان چپ مبارز و انقلابی در اپوزیسیون خارج از کشور است باید صیقل یاد. مواضع این اپوزیسیون در طی سالهای سرکوب (و تحت فشار گروههای راست) شدیدا از مواضع یک چپ مارکسیست عدول کردهاست. شعار سرنگونی رژیم شعار ما نیست. اصالت دادن به این شعار ما را به سربازان بیجیره و مواجب بورژوازی تبدیل میکند و نیروی چپ را به بیراهه میبرد. اما واقعیت این است که بسیاری از همین چپهای خارج از کشور از لغو شعار سرنگونی از دستور کارشان میترسند، آنها از شانتاژ و فشار براندازان میترسند، آنها میترسند که با حذف این شعار در مسابقه دردست گیری قدرت سیاسی عقب بیافتند. هر چند گاه خود نیز خواستهایی را مطرح میکنند که در حقیقت با سرنگونی به دست نمیاید.
مارکس بیشتر از هر اندیشمندی اهرمهای اقتصادی را در تغییرات جامعه میشناسد. از این نظر مارکسیستها فرسنگها از مکتبهای فکری دیگر پیش هستند. مثالی کوتاه بزنم. ما برابری زن و مرد را تنها مشکلی فرهنگی و یا اخلاقی نمیدانیم. چپ میداند که تنها با همخوانی نیازهای اقتصادی و تولیدی جامعه است که زنان میتوانند آزاد شوند و همپای مردان در جامعه حضور یابند. چپ باید از رفرمهای اقتصادی که در این سمت و سو هستند حمایت کند، اما در عین حال چپ نو از این مرحله نیز میگذرد و به کیفیت این حضور از منظر احتیاجات انسانی میپردازد و شاید در این مورد بخصوص تازه از همین قدم است که تفاوت بین لیبرالیسم و دیگر نیروها با چپ آغاز میشود.
خرس مهربان عزیز بسیار خردمندانه گفتهاست که:
چپی که خود را در مقابل جنبش زنان قرار دهد، چپی که خود را در مقابل جنبش قومی قرار دهد، چپی که خود را در مقابل مذهبی ها قرار دهد، چپی که خود را در مقابل روشنفکران قرار می دهد، چپی که خود را در مقابل اصلاح طلبان قرار دهد، چپی که خود را در مقابل ليبرال ها قرار دهد .....نه می تواند به عنوان يک جنبش گسترده اهداف مترقی و انسانی خود را به پيش برد .
خرس مهربان عزیز جمله روشن بینانهای را نیز گفته است. آری نیروهای لیبرال اکنون دشمنان ما نیستند بلکه رقیب ما هستند. ولی من هم این را اضافه کنم که میدان این رقابت برای ما نه میدان تلاش برای به دست گرفتن قدرت سیاسی، بلکه تلاش برای تغییر درکیفیت سازماندهی جامعه و میدان رقابت ما در تلاش برای به میدان کشاندن مردم در حیات اجتماعی است. پس به این معنا جمهوری اسلامی هم رقیب ما خواهد بود. چپ اما از دشمنی این جناحها با هم شاید بتواند برای فعال کردن و آگاه کردن مردم استفاده کند تا در انتهای مبارزه آنها، و صرف نظر از این که برنده کدامیک باشند، کیفیت آگاهی و مشارکت مردم با قبل تفاوت کرده باشد. البته ناچارا باید بگویم که منظورم اینجا آگاهی به آن مفهوم عوام فریبانه که چپهای سنتی از آن استفاده میکنند نیست. آنها متاسفانه این کلمه را خیلی نخ نما کردهاند. برای آنها حتی اگر شعبان بی مخها نیز به خیابان بریزد و به مخلافت با رژیم (و ترجیحا به موافقت با آنان) شعار بدهند به صفت آگاه مزین میشوند. چپ باید مستقل شود و میدانهای فعالیت خویش را خودش تعیین کند. این به نظر من مخالفتی با گفته خرس مهربان عزیز در عدم دشمنی با دیگر نیروها ندارد.
چپی که تمامی هدفش دست یابی به قدرت سیاسی نباشد احتیاجی به مجیز گویی هیچ کس، حتی مردم را ندارد. آنوقت میتوان به روشنی به آنان گفت که به حرف ملیگرایان گوش نده، شماها در شرایط حاضر نه تنها خلق قهرمانی نیستید، بلکه بسیار مرتجع، خودپسند و کوته بین نیزهستید. منافع خود را نمیشناسید ولی در عین حال با دله دزدیهای خود فکر میکنید که بسیار زرنگ هم تشریف دارید. در ضمن تاریخ ملیاتان نیز نه تنها که پر افتخار نیست، بلکه آکنده از بربریت و خشونت و آدم کشی و حماقت است. و اکنون وقت آن است که از خواب صدهزارساله (آن هم به آرامی) بیدار شوید... باز هم بگویم؟ البته من شاید کمی پیازداغش را زیاد کردم، طبیعی است که در میان همین مردم زحمتکش (و نادان) انسانهای شریف بسیار هستند و در میان همین توده نفهم ستارهای درخشان بسیار هستند. و زبان و فرهنگ قللی هستند که با وجود همین تاریخ خونبار توحش ساخته شده اند و ... ولی واقعیت این است که اینها افتخاراتی برای کسی که خود شخصا نشانی از آن ندارد نیستند و نمیتواند باشند. و من فکر میکنم که چپ باید به طور واقعی (و نه فقط در شعار) به مردم اعتماد کند و فکر میکنم با روراست بودن و گفتن واقعیات دوستانی بیشتر و واقعی تر در میان مردم خواهد داشت و نه با تملق بستن القاب دروغینی چون قهرمان، بزرگ، کبیر و ... به آنان.
پرگویی کردم و پراکنده نوشتم و پرابهام. میدانم نتوانستم منظورم را آن طور که میخواستم بیان کنم. دوست داشتم این نوشته را فعلا در وبلاگ نمیگذاشتم و صبر میکردم تا سر فرصت منسجم تر بنویسم ولی با وجود این به پاس زحمات خرس مهربان عزیز همین نوشته پراکنده را منتشر میکنم، شاید قدمی کوچک باشد برای کمک در کاری که او اکنون بر عهده گرفته است.
1 - اگر حرفی هست!:
انصافا" هر بار که وبلاگ نویسی رو شروع کردم، شما جزو نخستین هایی بودین که برای عرض ادب، خدمت شون رسیدم ...
از ملاقات دوباره تون بسیار خوشحالم ...
مطلب غنی و پر مایه تون رو هم خوندم و متشکرم ...
ارسال يک نظر
تمامی نظرات در این وبلاگ بدون بازبینی منتشر میشوند.
اما سیستم بلاگاسپات بیشتر از 200 پیام دریک صفحه نشان نمیدهد!
بنابراین برای دیدن نظراتی که پس از 200 نظر اول گذاشته شدهاند صفحه پیامها را به صورت پنجره مجزا (popup) باز کرده و سپس در پایین صفحه گزینه "جدیدتر" یا "جدیدترین" را انتحاب کنید.