پنجشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۷ ه‍.ش.

در سوگ یک وبلاگ نویس

دیشب در بلاگ نیوز خواندم رامین مولایی فوت کرده است. مرگ دوستان مجازی همیشه مثل شوک می‌ماند. چرا که در پس نوشته‌های وبلاگ‌نویس‌ نمی‌دانی چه کسیست، چند سالش است و در چه حالی روزگار می‌گذراند.
رامین چند روز پیشتر برای اولین بار به وبلاگم آمد و زیر نوشته‌‌ام در باره تلوزیون فارسی بی‌‌بی‌سی، آدرس وبلاگش را گذاشت:
وب - آ - ورد
رفتم و دیدم مطلبم را با لینک و اسم گذاشته‌است آنجا. و چقدر هم با سلیفه آن را ادیت کرده‌است، کاری که در دنیای "کپی پیست" امروز کمتر می‌بینی، مشاهده مطلب خودم با صفحه بندی وزین‌تر احساس خوبی بهم داد، خواستم از او تشکر کنم، وبلاگش متاسفانه نظرخواهی نداشت. برگشتم و لینک وب‌آورد را به لیست لینک‌هایم اضافه کردم.
دیروز فهمیدم که رامین هنگام گذاشتن مطلب در بیمارستان بستری بود و حالش هم وخیم، اما با وجود این لپ‌تاپ را با خود برده بود...
امروز با خود فکر می‌کردم چه بسا در این وبلاگستان به مخالفان فکری و دشمنان مجازی خود پوشیده یا آشکار توهین می‌کنیم. و یا خود از توهین یا حتی گوشه و کنایه وبلاگ نویس دیگری در خشم می‌شویم و نفرتش را بدل می‌گیریم، چنان که با جدیت و پشتکار برای خوار و بی‌آبرو کردنش می‌کوشیم. و اغلب فراموش می‌کنیم، در پس هر وبلاگی انسانی نشسته‌است که معلوم نیست در چه وضعیت روحی و جسمی می‌نویسد!

مرگ آونگی است که ما را به واقعیت برمی‌گرداند. ضربه این آونگ در جهان مجازی قوی‌تر و گیج کننده‌تر است.

اما رابطه من با رامین مولایی عجیب‌تر از این حرف‌ها است. چند سال پیش خواب دیدم که کسی او را با نام به من معرفی کرد. به خصوص نامش را که با وضوح عجیبی بیان شد به خاطر سپردم، وضوحی که در خواب کمتر پیش می‌آید. من اون موقع برای انجام کاری احتیاج به کمک داشتم. چند هفته پس از آن خواب، شخصی با نام رامین مولایی به من ایمیل زد! البته کار قبل از آن انجام شده بود...
خواب‌های من عجیب هستند، ولی این بیان را به حساب خرافی بودنم نگذارید، اتفاقا خودم همیشه دنبال تفسیری برای پیداکردن علل پوشیده آن می روم. در مورد رامین مولایی هم همینطور، امروز که دیدم او چندین وبلاگ داشته‌است و در وبلاگستان بسیار فعال بوده، حدس ‌زدم نامش از همین دنیای مجازی وارد ضمیر ناخودآگاهم شده‌ بود.

وبلاگ‌های رامین:
رامین مولائی - زیر چتر چل تیکٌه - وب . آ . ورد - سین جیم ها و یادداشت - فوروم هفت وبلاگ - باشگاه بحث شیرین نو و چه و چه - بیانیه ها و فراخوان - Deutsch-Iranisches Forum -

متاسفانه وبلاگ‌های رامین دیگر به روز نخواهند شد و مطلب من در باره آغاز به کار تلوزیون فارسی بی‌بی سی از آخرین پست‌های رامین گشت تا همیشه در وبلاگ وب-آ-ورد بماند و اشاره‌ای باشد به گذرا بودن زندگی، تا همچون دوریان گری ِ اسکار وایلد جوان بماند و ما و تلوزیون بی‌بی‌سی و همه موافقان و مخالفانش پیر شویم و اسرار نهان خویش را برهم آشکار سازیم.
رامین اما زیبا ماند و ماند.
می‌دانم این نوشته برخلاف نوشته‌های معمول این وبلاگ خیلی احساساتی شد، ولی از بازنویسی آن خودداری می‌کنم. از نکاتی که مرگ رامین ما را گوشزد کرد یکی هم این بود که در پس هر وبلاگ انسانی نشسته است در موقعیت و حالی مشخص... و من امشب غمگین هستم، من، اسد،
همان انسانی هستم که از پس وبلاگ پرده با شما سخن می‌گوید و امشب افسرده‌ام، من امشب به شدت غمگین هستم!

به خانواده رامین و همه دوستان و همراهانش تسلیت عرض می‌کنم!

پی نوشت:
بصیر نصیبی
• رامین مولایی*مدیر فیلمبردار ی برجسته ،در تبعید در گذشت.
درچند اطلاعیه ای که خبر خاموشی ناگهانی رامین مولایی را منتشر کرده بودند. هر چند رامین را هنرمند دانسته‌اند اما سابقه کار هنری رامین بازگو نشده. چرا کارنامه درخشان او نا گفته میماند؟ چون رامین شاید با فروتنی افراطی از گذشته‌اش هیچ نمی‌گفت در چند وبلوگی هم که به همت رامین اداره می‌شد‌، او هیچگاه درباره خودش، کارش و توانائیهایش سخن نمی‌گفت. کسانی هم که در این سالها با او آشنا شده‌اند بیشتر بر این تصورند که رامین فقط وبلاگ نویس بود. انگار خودش هم می‌خواست فراموش کند که مدیر فیلمبرداری بسیاری ار آثار ماندگار سینماگر صاحب سبک «‌سهراب شهید ثالث» او بود.

مروری کوتاه بر فیلمهایی از سهراب شهید ثالث که رامین مدیریت فیلمبرداری اش را بعهده داشت
1/درغربت In Der fremde
فیلمنامه: سهراب شهیدثالث، هلگا هورز. مدیر فیلمبرداری: رامین مولایی. دستیار فیلمبردار: ولفگانگ کنیجی. ، 1354/ 1975.
برنده ی جایزه منتقدان بین‌المللی Fipreci جشنواره برلین، مورد تحسین دفتر بین‌المللی فیلم و داوران فیلم Evanglish. نمایش در جشنواره‌های لندن، تهران و شیکاگو.
2/بلوغ (زمان بلوغ )Reife Zeit
فیلمنامه: سهراب شهیدثالث، هلگا هوزر. فیلمبردار: رامین مولایی. محصول آلمان فدرال، 1976.
برنده جایزه هوگوی نقره از جشنواره شیکاگو، تحسین هیأت داوری جشنواره‌ لوکارنو، نمایش در جشنواره‌های تهران و لندن.
3/تعطیلات طولانی لوته ایزنر Die Langen Ferin der Lotte Eisner
فیلمنامه: شهیدثالث. فیلمبردار: رامین مولایی. سیاه‌وسفید، 16 میلیمتری، 60 دقیقه. محصول مشترک فرانسه و آلمان، 1979.
نمایش در جشنواره‌های کن و لندن، افتتاحیه جشنواره مینیاپولیس و دریافت جایزه‌ی ویژه از سینماتک انگلستان.
4/نظم Ordnung
تهیه‌کننده: مارتن ناگه. فیلمنامه: شهیدثالث،. مدیر فیلمبرداری: رامین مولایی.
5/آنتون پ. چخوف: یک زندگی Anton P. Tschechow: Ein Leben
فیلمنامه: شهیدثالث و پیتر اوریان. فیلمبردار: رامین مولایی. 16 میلیمتری، رنگی، 97 دقیقه. محصول مشترک آلمان فدرال و شوروی. 1981 (با همکاری کانال‌هایSFB, SWF, WDR و شرکت‌های تهیه فیلم Provodis و Creative. )
6/اوتوپیا Utopia
تهیه‌کننده: شبکه تلویزیونی ZDF. فیلمبردار: رامین مولایی. رنگی، 35 میلیمتری، 198 دقیقه. محصول آلمان فدرال، 1982.
تنها فیلم آلمانی بخش مسابقه‌ی جشنواره برلین 1983. برنده‌ی جایزه‌ی تلویزیونی آکادمی هنرهای تجسمی آلمان، 1983.
7/گیرنده‌ی ناشناس Empfanger Unbekannt
تهیه‌کننده: شبکه‌های ZDF و CrdativeAge.. فیلمبردار: رامین مولایی.
8/درخت بید Der Weidenbaum
تهیه‌کننده: رادیو برِمِن و اسلواکی فیلم. (بر اساس داستان کوتاهی به همین نام از آنتون چخوف). فیلمبردار: رامین مولایی. ، 1984.
فیلمرداری هرکدام از این آثار اگر در کارنامه هر فیلمبردار دیگر بود ، بار ها خود ودیگران بدان تاکید می‌کردند.
سهراب بیش از هر فیلمبرداردیگر با رامین کار کرد .درمهمترین آثار سهراب در تبعید، دوریبن رامین بود که به افکار وایده های بکر ونوی سهراب جان تازه میداد. شیوه کار سهراب به گونه ای بود که فیلمبردارانی که به روش کلاسیک کار می کردند نمی‌توانستند به خوبی حس های سهراب را بگیرند وبه تصویر منتقل کنند. برخی را تصور براین است که اگر دوربین تحرک داشته باشد ودایم به بالا وپائین‌. چپ وراست بچرخد کار فیلمبردار برجسته تر است. اما در کارهایی نظیر آثار شهید ثالث که دوربین حرکت آرام دارد کار فیلمبردار مشکل‌تر وتسلط بیشتری را طلب می کند. در «اوتوپیا» ترکیب شایسته رنگها‌، نور. حرکت های دوربین وآنچه مربوط است به مسئولیت فیلمبردار درخشان کار شده (‌کار خوب هوشنگ بهارلو در فیلم طبیعت بی جان سهراب نباید فراموش شود) همین موقعیت را دارد نخستین فیلم سهراب «در غربت» که در آ‌لمان ساخته می شود. وهمین طور«‌درخت بید» هر چند فیلم درخت بید تحولی در کار سهراب نیست اما کار رامین همچنان با وسواس ودقت بی نقص ارایه می‌شود‌. رامین کار فیلمبرداری سیاه سفید که متفاوت است با کار با فیلم رنگی را هم در فیلم بلوغ با سهراب تجربه می‌کند .چون حس ودرکش به سهراب نزدیک است یک فیلمبرداری به اصلاح متداول تمیز را انجام میدهد. (ار میان فیلمبرداران داخل کار سیاه وسفید مازیار پرتو برجسته است) شایسته است ایرانیان برلین با فراهم آوردن سوابق کار هایی بافیلمبرداری او به شایستگی یادش را گرامی بدارند. - شنیده ام رامین چند فیلم را هم کارگردانی کرده امامن این کارهارا ندیده ام-
•چهره دیگر رامین
در این چند سال رامین وقت وانرژیش را صرف وبلوگ نویسی می‌کرد چند وبلوگ را همزمان اداره می‌کرد که «زیر چتر چل تیکه‌» از دیگر وبلوگ هایش شناخته شده‌تر بود. در این کار هم سبک ویژه خودش را داشت با زبانی طنز گو نه ونیش های هنرمندانه، اما اهل ساخت وپاخت وزد وبند نبود ممکن بود مثل هر کس دیگر گاه در قضاوت اشتباه کند، اما هر چه که بود خودش بود و کسی نمی‌تواتست خواست ونظرش را به او دیکته کند. به آزادی بی قید وشرط هنرمند خیلی بها می‌داد...
....

چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۷ ه‍.ش.

تلاش وبلاگ نویسان در مقابله با حیوان آزاری در ایران

گربه ایرانی
اون موقع هنوز دوران طلایی زندگی مجردیم بود. عصر چهارشنبه با بچه‌ها ترمینال آزادی قرار گذاشته بودم واسه سفری چهار روزه سمت چالوس و نوشهر. شنبه و یکشنبه بعد هم به مناسبتی تعطیل رسمی خورده بودند.
قرار ساعت شش بعدازطهر بود. همین جور سرم به خواندن گرم شد و یک دفعه متوجه شدم داره دیر می‌شه، بلند شدم تند تند ساک رو بستم و خواستم بزنم بیرون که... دیدم یک گربه‌ی یوقور گردن کلفتِ خاکستری رنگ با آرامش تمام خودش رو مالید به پایه صندلی و ‌خزید زیر میز.
فکر کردم خوابم یا چشام درست ندیده، دولا شدم، نه گربه که تقریبا اندازه یک سگ کوچیک می‌شد، قشنگ نشسته بود اون ته. پشتش رو به دیوار تکیه داده و دوتا دستاش هم موازی جلوش گذاشته بود. بعد سرش رو مودبانه بالا گرفت و با ملاحت خاصی منو نگاه ‌‌کرد و مژه‌هاش رو هم ‌‌زد. دیدن یک جنبنده‌ی دیگر در اتاق خشک و خالی مجردی بهم احساس حوبی می‌داد، احتمالن از پنجره بالکن اومده بود تو.
با ابهت یک پلنگ نشسته بود، از اعتماد به نفس مهمان ناخوانده‌ خنده‌ام گرفت. گفتم:
- بیا بیرون دیرم شده، اگه یک روز دیگه تشریف بیارید در خدمتیم ولی امروز رو معذورم!
مغرورانه با چشم‌های زرد رنگش نگاهم ‌‌کرد، انگار بگه این دیگه کیه، فکر می‌کنه من واسه اون اومدم اینجا!
از یک طرف دیرم شده بود و از طرف دیگر نمی‌خواستم با این مهمان ناخواسته بدرفتاری کنم. هرچی "پیشت" "پیشت" گفتم، داد زدم، خواهش تمنا کردم سودی نداشت. محل که نمی‌گذاشت هیچی، حالا دیگه من رو حتی نگاه هم نمی‌کرد.
چاره‌ای نبود دستم رو بردم زیر میز بگیرمش بیارم بیرون چنان "پفی" گفت که یک قد پریدم و دستم رو زود کشیدم بیرون. نگاه خشمناکی بهم کرد و دوباره سرش را برگرداند اونطرف. احساس کردم اوضاع داره جدی می‌شه و وقت به سرعت می‌گذشت. دل به دریا زدم و دوباره دست کردم بگیرمش که این دفعه هم "پف" کرد و هم پنجه کشید روی دستم. حسابی هم کشید و خونی کرد. دیگه حوصله‌ی‌ من هم داشت سر می‌رفت.
از طرفی نمی‌تونستم بذارمش بمونه، چون باید در و پنجره رو می‌بستم و طفلک این چهار روز گشنه و تشنه می‌موند. از طرفی هم اگر تا چند دقیقه‌ی دیگه راه نمی‌افتادم به قرارم نمی‌رسیدم.
سعی کردم با داد و فریاد بترسونمش که خودش در بره. بالا و پایین پریدم و از خودم سروصدا در آوردم. عملیات مرا اصلا به فلانش هم حساب نکرد. و بعد، وقتی خواستم با یه خط کش بلند بیرون بکشمش خودش چنان جیغی زد که من حسابی غلاف کردم!
از چند هفته پیش واسه این سفر نقشه کشیده بودیم. نشستم جلوش و حسابی بغضم گرفت، این دیگه از کجا پیداش شد؟ عجب گیری کردیم ها‍! چه کار کنم حالا؟ هیچ راهی به نظرم نمی‌رسید.
دو سال تو این اتاق تک و تنها حوصله‌ام سر می‌رفت و سروکله‌اش پیدا نشده بود و اد حالا...
گربه یک نگاهی به من کرد و بعد با بی حوصلگی سرش را برگرداند. یک لحظه به نظرم آمد که انگار دلش کمی به حالم سوخت، شاید هم بیچارگی‌ام را دید و دلش به رحم آمد. به هر حال حس من این بود. به یقین پیش وجدان خودش می‌دونست که حق بامن است و خودش داره زور می‌گه! من نرم شدم و تسلیم شدم، تلفن زدم و به بچه‌ها گفتم منتظر من نشن. بعد رفتم واسه هم خونه‌ای جدید از توی یخچال کمی پنیر آوردم و گذاشتم جلوی میز روی فرش. با صدای بلند گفتم:
حالا که مهمونی تشریف آوردی باید آخر هفته را پیشمون بمونی حاج خانم!
خودم خنده‌ام گرفت، مردم دوست دختراشون رو می‌ارن خونه مجردی ما هم مثلا مهمون آوردیم، اون هم ماشالله با چه کبکبکه‌ای...
بالاخره کمی بعد از زیر میز اومد بیرون پنیر رو فقط بو کرد، یک دور دور من چرخید و معلوم شد حاج خانم ما کلی آقا تشریف دارند! خودش رو مالید بهم و تماس جسمش گویی حضورش را واقعی‌تر کرد. مهرش حسابی نشست به دلم و بدخلقی‌ام از کنسل شدن سفر یادم رفت. دستم رو گرفتم جلوش، چشم‌هاش رو با لذت بست و سرش را مالید به کف دستم و از زیرش رد شد و رفت سمت بالکن، پرید روی پنجره و رفت.
بعد ار رفتنش عجب اتاق خالی به نظر اومد! تمام چهار روز تعطیلی منتظر بودم دوباره سروکله‌اش پیدا شه. بعدش هم تا مدت‌ها پنجره را باز می‌گذاشتم، اما خبری نشد.
هنوز وقتی گربه‌ می بینم اولین چیزی که یادم میاد خاطره‌ی همین برخورد کوتاه و عجیب با اون گربه مقتدر است.


- تیتر مطلب "گربه ایرانی" نام وبلاگ ژاله است.
- پناهگاه: کانون دوستداران حیوانات
- گزارش رادیو زمانه
- دلیل بیادآوری این خاطره دیدن این مطلب بود: تلاش وبلاگ نویسان در مقابله با حیوان آزاری در ایران

دیگران هم در این باره نوشته‌اند:

سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸۷ ه‍.ش.

هفتان را بستند، برایش دعا کنیم

هفتان را بسته‌‌اند! البته که باید اعتراض کرد، ولی من نمی‌فهمم چرا بعضی معترضین فیل/تر کردن هفتان را غیرموجه‌تر می‌دانند تا فیل/تر یاری‌نیوز و یا پارسینه و یا سایت‌های سیاسی دیگری که همزمان با هفتان بسته شده‌اند؟
این تبری جستن از سیاست و عمل سیاسی چرا؟ صحه گذاشتن ضمنی بر بستن سایت‌های سیاسی چه کمکی به هفتان می‌کند؟ با زبان بی‌زبانی به عمو زنجیر/باف می‌‌گویی اگر سر آن ها را شکستی اشکال ندارد، ولی بگذار من تیله‌بازیم را بکنم؟ به جای اعتراض به نفس فیل/تر ببینید مثلا تلقی این نویسنده از ماجرا چیست:
هفتان همواره سعی کرده بود تمام سلايق فرهنگی و هنری فعال و دلسوز تمدن ايران را پوشش دهد و هيچ‌گاه در غوغای سياست‌های فرهنگی و فرهنگ‌های سياسی وارد نشود.+
یا این یکی:
این سایت در طول بیش از سه سال فعالیت خود تنها یک سایت فرهنگی ـ هنری است و سابقه‌ی فعالیت سیاسی در کارنامه‌ی خود ندارد. +
از کی ما اصل فیل/تر را پذیرفته‌ایم و خودمان در صدد تعیین حدود آن برآمده‌ایم؟ چرا فکر می‌کنید با تبری جستن از عمل سیاسی می‌توان قسر در رفت؟ آیا "ننه من ‌غریبم‌ بازی" تا به حال کمکی کرده‌است؟ با آن به جایی رسیده‌ایم؟ دعا چطور؟ دعا لااقل بی‌ضررتر است و برای دیگران اثری منفی ندارد، دعا کنیم که دست از سر هفتان بردارند.
پ. ن.
اشتباه نشود، من خواننده پروپاقرص هفتان هستم!

دوشنبه ۷ بهمن ۱۳۸۷ ه‍.ش.

بی بی سی طبقه متوسط را به بازار خرفروشان هدایت می‌کند!

تیتر رو داشته باشید تا باقی‌اش رو حکایت کنم!
حدود
سی سال پیش رادیو فارسی بی‌بی‌سی به ملت ایران خبر داد که تصویر آقای خمینی در ماه افتاده است. حرفی که امروز به نظر ما در حد شایعه‌آی یا خرافه‌ای پیش پا افتاده و حتی مضحک می‌اید، آن شب به یمن اعتبار بی‌بی‌سی تبدیل به خبر شد و میلیون‌ها ایرانی را به پشت بام‌ها کشاند. رهبریت بلامنازع آیت‌الله خمینی بر انقلاب بیشتر از هروقت در همین شب آشکار و تثبیت شد!
چندروز پیش بالاخره چشممون به جمال تلوزیون فارسی بی‌بی‌سی هم روشن شد. البته بنده که طبق روال معمول پیشاپیش ندیده نقدش کرده بودم، ولی از شوخی که بگذریم چندین نوشته دیگر هم کافی نیست تا حق رسانه‌ای (به مفهوم واقعی!) چنین تاثیر گذار ادا شود.
برنامه‌ای که دیدم به بدرفتاری با مسافران ایرانی در فرودگاه‌ها می‌پرداخت و بازار معمول خر کنی (یا خر رنگ کنی) هم البته برقرار بود. انتخاب موضوع که واقعا برای خودش شاهکاریست! منصف باشیم، اگر بی‌بی‌سی نقطه حساس این جماعت را نداند، پس چه کسی‌ بداند؟
فکر نمی‌کنم گروه دیگری از مردم را بیابید که به اندازه ایرانی‌های طبقه متوسط در مورد خودشان و جایگاهشان توهم داشته باشند. اصلا همین که ما‌ها خود را جزو طبقه متوسط می‌دانیم هم خودش نوعی توهم ‌شده‌است، چرا که اکثریت ما به میمنت وجود احمدی‌نژاد از لحاظ سطح معیشتی به طور واقعی به طبقه پایین‌تر اجتماع فرو غلتیده‌ایم.
توهم ملی اما در فرودگاه بین‌المللی، جایی که نواده کوروش کوله افتخارات باستانی‌اش را روی میز متصدی گمرک باز می‌کند و لاجرم با جایگاه واقعی خویش در جهان امروز مواجه می‌شود، بسیار واضح‌تر به چشم می‌اید.
بی‌بی‌سی البته با این حرف‌ها کاری ندارد. موضوعات اجتماعی را بی‌بی‌سی با نگاهی "شیک و ویترینی" و در سطح ذائقه همین جماعت متوهم مطرح می‌کند. چه می‌گویم، بی‌بی‌سی این برنامه‌ها را در حقیقت به منظور تشدید خرّیت در ماها تدارک می‌بیند! حکایت همان عکسی است که سی‌ سال پیش در ماه نشانمان داد...
مجری انگار که دنبالش کرده باشند، تند و تند با اقسی نقاط جهان تماس می‌گیرد. هرکسی باید در چند ثانیه از تجاربش بگوید. اگر برنامه از بی‌بی‌سی نباشد و یا هدف بی‌بی‌سی خیرخواهانه‌تر باشد، آن وقت می‌توان به ریشه یابی مسئله پرداخت. که موضوع تا چه حد به خودبزرگ بینی (و یا در حقیقت کمپلکس شخصیتی) ما ایرانی‌ها مربوط می‌شود. دارودسته جرج بوش و جنگ دروغین اشان علیه تروریسم جهانی در این جا تا چه حد موثر بودند‌؟ جمهوری اسلامی چه؟ نقش رسانه‌ها در این بین چیست؟ و ...
ولی بخش بامزه‌تر رپرتاژ دقیقا همین جا شروع می شود. مجری از مصاحبه شوندگانش می‌خواهد راه نشان دهند:
" به نظر شما باید خودمون چه طور رفتار کنیم تا در فرودگاه‌ها بهمون احترام بگذارند!"
به ذهنم خطور می‌کند که چطور است دولا شویم و ... زیر لب لعنت می‌فرستم و تلوزیون را خاموش می‌کنم، کمی آرامتر که می‌شوم به خود می‌گویم در و تخته باید به هم جور در‌‌آید! این برنامه‌های شیک و ویترینی دقیقا برای همین بخش هپروتی و ذوق زده طبقه متوسط ساخته شده‌اند.

... و اگر من هم این جا اتو کشیده صحبت نکنم و بزنم به دنده خریت، بایست بگم: دیگر حالم از بوی گند این جماعت مظلوم که با توهم متوسط بودن، شیک بودن، مدرن بودن، محبوب بودن و با فرهنگ بودن... فریبش می‌دهند، به هم می‌خورد! این‌ها را انگار برنامه‌ریزی کرده‌اند برای سواری دادن و کاریش هم نمی‌شود کرد!

ــــــــــــــــــــــــــــــــ
لینک مفید:
طبقه متوسط و نقش آن در پیشبرد دمکراسی
http://bahmanhatefi.blogfa.com/post-23.aspx


لینک این مطلب در دنباله
(و تشکر ویژه از مشتی عزیز)

شنبه ۵ بهمن ۱۳۸۷ ه‍.ش.

خاطرات ارحام صدر از کودتای 28 مرداد (برای اینترنت سرعت پایین)

video
ارحام صدر در چهلستون تعریف می‌کند چطور در روز 28 مرداد در رادیو اصفهان تا آخرین لحظه از دولت دکتر مصدق دفاع کرد و بعد از حمله کودتاچیان به رادیو فرار کرده و خود را پنهان می‌کند. زنده یاد ارحام صدر بخشی از همین خاطرات را نیز با یکی از دوستانش فی‌البداهه نمایش می‌دهد.
متن با فرمت پی اف دی
لینک برای دانلود فیلم

خاطرات ارحام صدر از کودتای 28 مرداد (با کیفیت بهتر برای اینترنت سرعت بالا)

video
ارحام صدر در چهلستون تعریف می‌کند چطور در روز 28 مرداد در رادیو اصفهان تا آخرین لحظه از دولت دکتر مصدق دفاع کرد و بعد از حمله کودتاچیان به رادیو فرار کرده و خود را پنهان می‌کند. زنده یاد ارحام صدر بخشی از همین خاطرات را نیز با یکی از دوستانش فی‌البداهه نمایش می‌دهد.
متن با فرمت پی اف دی
لینک برای دانلود فیلم
با تشکر از سایت چه باید کرد:

پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸۷ ه‍.ش.

غزه فراموش‌شدنی نیست

ابتدا آدرس چند مطلب خواندنی در همین موضوع:
فهرست خرید پیشنهادی برای مردم فلسطین http://bamdadi.com/2009/01/21/here-is-my-shopping-list/
چرا اسرائیل از غزه عقب نشست؟ http://namportokwa.blogspot.com/2009/01/blog-post_19.html
مشروعیت های روشنفکرانه برای قاتلان کودکان غزه http://zhila.org/spip.php?article160
روشنفکرانی که به حمایت از مردم غزه معترضند http://zhila.org/spip.php?article168
همه‌ی جانورهای بی‌رحم را نابود کنید - تحلیل نوآم چامسکی از وقایع غزه - قسمت اول http://bamdadi.com/2009/01/20/exterminate-all-the-brutes-gaza-2009-noam-chomsky-part-1/
همه‌ی جانورهای بی‌رحم را نابود کنید - تحلیل نوآم چامسکی از وقایع غزه - قسمت دوم http://bamdadi.com/2009/01/22/exterminate-all-the-brutes-gaza-2009-noam-chomsky-part-2//
برنده‌ها و بازنده‌های غزه http://lemonasion.wordpress.com/2009/01/21/gaza-winners-losers/
مردمانی یک‌جانبه http://bamdadi.com/2009/01/19/the-unilateral-people/
خاطرات خبرنگار زن اروپایی در غزه: توقع آمبولانس داشتیم، گاری آوردند! http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=61318
فریبرز رئیس‌دانا: حالا نوبت غزه است : اقتصاد سیاسی نسل‌کشی در فلسطین http://domaa.info/?author=1
برای غزه http://nazaninblogs.blogspot.com/2009/01/blog-post_13.html
این واقعیت «در ذهن آن‌ها حک خواهد شد» http://manib.blogfa.com/post-537.aspx

دختری با دست خالی در مقابل تفنگ سرباز اسرائیلی -
بعید نیست این تکه فیلم را دیده باشید. دختری با دست خالی مقابل لوله تفنگ سرباز اسرائیلی می‌ایستد و مانع تیراندازی سرباز به تظاهرات مردم می‌شود. سرباز مرتب جایش را عوض می کند و دختر هم دوباره خودش را مقابل او می رساند... حتی دوباره دیدنش هم ادم رو میخکوب می‌کنه. در این وانفسای جنایت دیدن این چیز‌ها چقدر آدم را دلگرم می‌کند! - http://www.youtube.com/watch?v=SQyIKyd2gqA


قتل‌عام غزه فراموش‌شدنی نیست!
این روزها انفجار بمب‌ها پایان گرفته و مردم در غزه فرصتی یافته‌اند تا ببینند در این چند هفته چه بر سرشان رفت. پیرزنی بر ویرانه خانه‌اش ایستاده و با وضوحی تکان دهنده می‌گوید سی و پنج نفر از افراد فامیلم کشته شده‌اند. کسانی که عزیزی را از دست داده‌اند، می‌دانند جای خالی یک نفر چه چاه عمیق و پرنشدنی در دل و احساس بازماندگان می‌گذارد. آیا می‌توان تصور کرد ایجاد یکباره سی‌وپنج حفره اینگونه چه به روز روح و روان آدمی می‌آورد؟ و باز آنانکه غم از دست دادن عزیزی را داشته‌اند می‌دانند ضربه اصلی کمی بعدتر می‌اید، هنگامی که اوضاع آرام می‌شود و زندگی روزمره بدون عزیر ِ مرده دوباره آغاز می‌گردد و تو به کندی و در ملالت روزمرگی "درک" می‌کنی که "او دیگر نیست و نخواهد بود و تو باید بدون او ادامه دهی..."‍‍‍
تصویر زنی بر ویرانه خانه‌اش با سی‌و پنج حفره سیاه در روح، آسوده‌ام نمی‌گذارد. می‌گویم خودت را جای او مجسم ‌کن. که چطور از این پس هر دمی و به هر مناسبتی، حفره‌ای سیاه تو را در خود غرقه می‌کند: وقتی در گفتگویی ناگهان به یاد معصومیت کودکی می‌افتی، یا حاضرجوابی و مزه‌پراکنی برادری، یا وسواس‌های زنانه خواهری را می‌بینی و یا دلواپسی‌های مادری و یا مهربانی دوستی در یادت زنده می‌شود...
با از دست دادن سی‌وپنج نفر، زندگی روزمره جز دست و پا زدن در یادها و سرگردانی در حفره‌ها و دخمه‌های روح نخواهد بود!
روزی که تهاجم زمینی به غزه آغاز شد در اوج استیصال نوشتم "نکبت این رذیلت دامن همه ما را خواهد گرفت". این جمله بازتاب ناخودآگاه ذهنم در آن استیصال روحی بود. اکنون که آگاهانه به همین جمله می‌اندیشم باز می‌بینم حقیقت جز این نیست. ما به مثابه موجودی اجتماعی در اجتماعی که جهانی شده زندگی می‌کنیم و سرنوشت‌مان، چه بخواهیم و چه نخواهیم به هم مرتبط و چه بسا به هم گره خورده است.
تهاجم اسرائیل در روزهای جشن و شادمانی آغاز سال مسیحی انجام گرفت. هدف اسرائیل از این انتخاب "انسان زدایی" از قربانیان فلسطینی بود. مردمی که در تکاپوی تدارک جشن و خرید هدیه به عزیزان هستند، به طور غریزی بین خود و این گونه اخبار فاصله می‌اندازند. در چنین موقعیتی کسی که در فضایی سیاه و وحشتناک و این قدر متفاوت از "ما" است، از "ما" که در جشن تحویل سال با لطیف‌ترین احساسات درگیر هستیم، نیست. آن کس که در شور و شادی جشن "ما" قتل عام می‌شود به ضرورت دفاعی ذهن، ناخودآگاه به موجودی بیگانه و "غیر" تبدیل می‌شود. سازوکار خودفریبانه که البته پس از پایان جشن و شادی به دروغین بودن آن پی می‌بریم. اکنون پس از سپری شدن فضای رنگین کمانی جشن، دنیای واقعی دوباره حقایق خاکستری خویش را آشکار می‌کند. هزارو سیصد انسان بیگناه کشته و پنج هزار نفر زخمی حاصل جنایت است، جنایتی که هنگام وقوعش ما ترجیح دادیم سرمان به مجلس جشن و سرور خودمان گرم باشد! این اغلب بطور ناخوآگاه بر وجدان جامعه سنگینی می‌کند.
قاتلان در این که قتل را در ملا عام انجام داده‌اند، و به قولی در پیش چشمان ما سر مقتول را بریده‌اند و در این که ما را در موقعیتی قرار داده‌اند تا نه تنها کاری برای ممانعت نکنیم، بلکه روی نیز بگردانیم، ما را همدست خود کردند. ما نیز این گونه در جنایت شریک شده‌ایم و اکنون سنگینی بار گناه را بر وجدان و ضمیر ناخوآگاه خود حمل می‌کنیم.
مایی که خبردار شدیم اما حرفی نزدیم و کاری نکردیم، شریک جرم هستیم. وقتی جنایت چنین عیان و در برابر چشم‌ها صورت می‌گیرد یعنی دست همه‌گان نیز به آن آلوده شده است. به این می‌گویند گناهی جمعی، گناهی اجتماعی.

ولی از این "گناه جمعی" که بیان آن در حال حاضر گویی سودی ندارد جز سبک کردن بار وجدان و خالی کردن شانه از زیر بار مسئولیت فردی، بگذریم. نکبت جنایت غزه گریبان شخص ما را نیز می‌گیرد. آن روزنامه نگار و حتی آن وبلاگ نویسی که به صرف مخالفتش با جمهوری اسلامی چشم‌ را بر این جنایت بست و یا حتی درصدد توجیه آن برآمد نیز از عواقب آن در امان نخواهد بود. اگر در این دنیا کشتن و قتل عام در روز روشن و در مقابل چشم همگان شدنی باشد، قابل قبول باشد یا مجاز باشد، دیگر به زندانی کردن و یا حتی اعدام یک روزنامه نگار و یا وبلاگ نویس چطور می‌توان اعتراض کرد؟ و این اعتراض چه وزنی خواهد داشت؟
به بیانی روشن‌تر عواقب جنایت اسرائیل در غزه همچنین متوجه تک‌تک ما مردمی خواهد شد که در مقابل قدرت دست خالی و بی‌دفاع هستیم.

چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷ ه‍.ش.

چرا آمدن اوباما علی‌رغم همه امّاها ارزشمند است؟

بی‌شک سیاست داخلی آمریکای ِ اوباما همچنان بر مبنای بهره کشی ِ خشن، و سیاست خارجی آن بر محور استعمار امپریالیستی با ابزار تجاوز و زور باقی خواهد ماند!
رئوس اصلی سیاست را هم محافل مرکزی قدرت (سرمایه)‌ تعیین خواهندکرد. اما هدفی که این محافل قدرت از "قبول" اوباما داشتند در درجه اول بازخرید آبروی آمریکا و بهبود وجهه سیاسی این کشور پس از هشت سال سیاست برهنه نومحافظه‌کارانه جرج بوش است، سیاستی که بحران مالی نیز امکان ادامه آن را نمی‌داد و چه بسا به خطر فروپاشی ابرقدرت آمریکا را دربر داشت.
تصویر آمریکای سال‌های دور به عنوان "مهد آزادی و کشور ِ فرصت‌های طلایی برای شهروندان، فارغ از رنگ پوست و خواستگاهشان" سرابی نیرومند بود برای به ورطه سلطه کشاندن توده‌های مردم در کشورهای مستعمره، قدرتی معنوی (و از دست رفته) که هیچ ارتش مسلح و مدرنی نمی‌تواند جای خالی آن را پرکند. شاید آوردن اوباما از حسرت ایام خوش گذشته و ناشی از آرزوی نهان این محافل برای احیای مجدد آن سراب آمریکایی باشد.
ولی اوباما صرفا به خاطر رنگ پوستش، و نه به خاطر سیاست‌هایش، گزیده نیروهای مترقی نیز شد. این نیروها آن قدر واقع‌بین هستند که از تعویض رئیس جمهوری انتظار تغییرات قابل ذکری در سیاست گذاری‌های آمریکا (به مثابه کشوری با نظام سرمایه‌داری انحصاری) نداشته باشند، و بر عکس با تبیین سرمایه و نیازهای آن، سیاست‌های آتی رئیس جمهور و چه بسا خود رئیس جمهور را پیش گویی ‌کنند، ولی باوجود این، همین نیروها انتخاب اوباما را یک گام به پیش می‌دانند.
آغاز ریاست جمهوری اوباما با امید و شوروشوق میلیونی مردم در سراسر جهان همراه شده است. هر چند تبلیغات گسترده در دامن زدن به این شوروشوق نقشی اساسی داشت، ولی امید به تغییر و بهبود اوضاع، جدای از بوق و کرنای تبلیغاتی نیز وجود دارد و سرچشمه اصلی آن در درجه اول به خلاص شدن از شرّ جرج بوش "جنایتکار" بر می‌گردد!
بدون توهم و بدون شک، این امید به ناامیدی خواهد ‌انجامد و شوروشوق امروز به سرخوردگی! آری، اما تاثیر اوباما به مثابه رئیس جمهور ِ سیاه پوست ِ آفریقایی تبار، در بالا بردن اعتماد به نفس سیاهان و افزودن بر ارزش و اعتبار اجتماعی همه نژادهای فرودست‌‌ دیگر، تاثیری ماندگار خواهد داشت و در درازمدت منجر به تضعیف بنیانی ایده‌های نژادپرستانه خواهد شد.
خلاصه کلام، به همین دلیل که سیاست‌های کلان طبقه حاکمه آمریکا ربطی به شخص رئیس جمهور ندارد، انتخاب یک سیاهپوست حداکثر پتانسیل ترقی‌خواهانه‌ای است که از این انتخابات می‌توان انتظار داشت. پس در همین حد و نه بیشتر، آمدن اوباما یک پیروزی برای نیروهای ترقی‌خواه نیز محسوب می‌شود!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لینک مرتبط:
جورج بوش ضد قهرمان٬مراسم تحليف اوباما را پرشكوه ساخت - http://aghazadeh.blogfa.com/post-358.aspx
كسينجر: سرخوردگي از مديريت آمريكا در سراسر جهان شايع شده است - http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8711010915

سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۷ ه‍.ش.

با تخريب خاوران جنايات هولناک دهه ۶۰ پاک نمی شود!

طبق گزارش های رسيده از ايران، ماموران جمهوری اسلامی در فاصله‌ ٢٠ تا ٢٧ دی ماه ١٣٨٧ گورهای فردی و جمعی خاوران را با بولدوزر ويران کرده‌اند و سپس با ريختن خاک نرم درسطح زمينِ صاف گشته، به درخت کاری در اين تنها گورستان شناخته ‌شده جان ‌باختگان کشتار بزرگ تابستان ١٣٦٧ و نيز دگرانديشانی که در دهه ۶۰ به دست آمران و عاملان حکومت ايران کشته ‌شده‌اند، برآمده اند.
خاوران، نماد روشن نقض فاحش و گسترده حقوق بشر در طول دهه دهشتناک ۶۰ است؛ نمادی که هر سال بازماندگان جان باختگان، با برگزاری مراسم يادبود عزيزان از دست رفته خود در اين مکان، با وجود تمامی فشارها و تضييقات موجود، سعی در زنده نگه داشتن آن داشته اند. آن ها در تلاشی بی وقفه، با فراموشی اين کشتارهای وسيع به نبرد برخاسته اند تا دادخواهی عادلانه خود را به گوش هموطنان خود و انساندوستان جهان برسانند.
از سوی ديگر در طول بيست سال گذشته، جمهوری اسلامی ايران هيچ گاه نه تنها مسئوليت مستقيم خود در اين کشتارها را نپذيرفته است بلکه به هر روش و شيوه ممکن سعی در فراموشی و ناديده گرفتن مطلق اين وقايع ضدبشری دارد.
گذشت ۲۰ سال از کشتار وسيع زندانيان سياسی ايران و با وجود اين، مطرح شدن هر چه بيشتر اين واقعه غيرانسانی در ميان مردم و نهادهای مدافع حقوق بشر، نشان می دهد که تلاش حکومت ايران به منظور انکار و فراموشی اين جنايات به نتيجه نرسيده است.
اطلاعيه سازمان عفو بين الملل در تابستان گذشته به مناسبت بيستمين سالگرد کشتار زندانيان سياسی ايران و مسئول دانستن مقامات جمهوری اسلامی ايران در اين قتل عام، نمونه بارزی از ناکامی حکومت ايران در انکار مطلق اين کشتار است.
تخريب کنونی خاوران از همين زاويه قابل بررسی است. جمهوری اسلامی با طرح وسيع تر اين جنايات در ميان مردم و نهادهای مدافع حقوق بشر و ناکامی خود در فراموشی وجدان های بشری، برای نابودی کامل نشانه های اين کشتار دست به چنين اقدامی زده است.
کانون ره آورد – آخن از همه مدافعين ايرانی حقوق بشر درخواست می کند تا با اقدامی يگانه و گسترده، نهادهای جهانی مدافع حقوق بشر را از اين موضوع آگاه کرده و اعتراض مشترک خود نسبت به تخريب خاوران توسط جمهوری اسلامی را ابراز دارند. ما از چنين اقدام گسترده و مشترکی استقبال می کنيم.
تلاش ما عليه «فراموشی» خاوران نه به منظور انتقام و کاشتن بذر کين، که در جهت روشن شدن کامل چگونگی اين قتل های سياسی و محاکمه عادلانه آمران و عاملان هولناک ترين جنايت های تاريخ معاصر ايران است. اين کوشش در راستای منزلت بخشيدن به حقوق انسانی صورت می گيرد و عليه گسترش خشونت، کينه و انتقام است.
کانون ره آورديکشنبه ۲۹ دی ماه ۱۳۸۷


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادی و یادواره ای!

... دوستم ادامه میدهد:
" روزی ما را به سخنرانی یکی از رهبران پیکار – سازمان پیکار برای رهائی زحمتکشان – برده بودند.
موارد بسیار محدودی پیش می آمد که زندانیان باصطلاح " سر موضع " را به چنین سخنرانی‌هایی ببرند. اما، آنجا که قرار بود مثلاً یکی از رهبران چپ سخنرانی کند، بردن اجباری " سر موضعی " ها هم در برنامه گنجانده میشد.
معمولاً ما را در یک ردیف می نشاندند و پشت ما، گروهی را قرار میدادند که مثلاً تواب بودند. در دستشان سنجاق‌های بزرگی بود که مورد استفاده خاصی داشت؛ هرگاه برای فلان و بهمان حرفی همه شعار و صلوات میدادند، ما سکوت میکردیم و برای چنین سکوتی، سنجاق‌ها به پشت و پهلویمان فرو می رفت. اعتراض ما تنها محدود بود به چشم‌غره‌ای رفتن برای فردی که پشت ما نشسته بود و زمزمه‌ای که شکل‌دهنده تجسمی بود از کلمه: بیچاره‌های پست!
در چند ردیف پائین‌تر گروهی از زنان زندانی " سر موضع " نشسته بودند و به احتمال زیاد پشت سر آنان نیز همین داستانی برقرار بود که برای ما تدارک دیده بودند.
سخنران داشت درباره فساد در گروههای سیاسی و بالاخص چپ و بخصوص از گروه خودشان و تجربیات خود در این زمینه صحبت میکرد؛ او سخنانش را به آنجائی رساند که انگار افراد در جلسات به تماسهای جنسی با هم روی می آوردند.
ناگهان در میان ناباوری آنانی که در سالن جمع شده بودند، صدائی از میان زندانیان زن " سر موضع " بلند شد. همه سرها به سوی صدا چرخید. زنی ریز اندام از جایش بلند شده و روی به سخنران کرده و گفت:" آیا تو در زمانی که در جلسات هم حضور داشتی، همینطور صحبت میکردی؟ چرا همان زمان چنین مسائلی را مطرح نمی کردی؟ چرا حرفهائی را بزبان می آوری و شرح میدهی که خودت هم میدانی نه حقیقت دارد و نه خود و دیگران بدان باور دارید و هیچ کس هم آنرا باور نخواهد کرد؟ گفتن این حرفها برای چیست... "
دوستم مکثی کرده و گفت:" باور کن، سکوتی که سالن را در خود فرو برده بود آنچنان غلیظ و قدرتمند بود که حتی صدای نفس‌کشیدن هم بیرون نمی آمد. هیچ کس، در هیچ زمانی و آنهم در حضور لاجوردی، اصلاً به فکرش هم خطور نمی کرد که بتوان چنین جملاتی – که شاید حرف دل بسیاری از آنانی بوده چه در کسوت افراد سر موضع و چه حتی آنانی که مثلاً نقش تواب را ایفا میکردند، - را بیان داشت! سکوت، نمیدانم چقدر طول کشید؛ هرچه بود تنها با صدای صلوات و غلغله، جمع ناگهان از خواب بیدار شد و عمق حادثه را حس کرد! آنانی که نقش زنان تواب و حزب‌الهی را داشتند دور آن زن ریزنقش جمع شدند؛ شعارهایشان هم همچون شلاق سروصورت او را و هر شنونده‌ای را در درد و رنج و شکنجه و تحقیر فرو برد.
ناگهان، سخنران که تحت تأثیر شجاعتی بروزیافته در آن جمع، قرار گرفته بود با صدائی دردناک و با حسی که انگار از خوابی گران بیدار شده گفت:" من خودم هم نمیدانم چرا اینها را می گویم. اصلاً این چیزایی که گفته بودم آنگونه نبود که شرح دادم. همه اینها دروغ بود من از شما معذرت میخواهم که چنین چیزائی رو گفته ام..."
دوستم سکوت کرد. احساس کردم در پس زمینه نگاهش تجسمی از آن لحظه و آن صحنه و آن شجاعت غریب و آن یگانگی جان و روان آن زن را دارد ذره ذره مزه میکند؛ شاید دوستم تلاش میکرد چهره آن زن را، یکبار دیگر درون خود به تصویر بکشد؛ شاید در تلاش تجدید آن حسی بود که در زمان شنیدن و دیدن آن لحظه و آن صدا در خود تجربه کرده بود.
سرش را بالا کرد و با نگاهی محو و در تلاقی بین آنچه می بیند و آنچه با کلمات تصویر میکند گفت:" جمع، آنچنان شوک‌زده بود که نمیدانست چگونه صحنه و لحظه را هضم کند.
لاجوردی از جایش بلند شده پشت تریبون و جلوی میکروفون قرار گرفت. توابین و دیگرانی که حزب‌الهی‌های جمع را تشکیل میدادند با صلوات و تکبیر هیجانات و همراهی خود را با وی نشان میدادند. آنها، که از شجاعت آن زن به وحشت افتاده بودند، میخواستند با عربده‌های خود، خودشان را باز یابند و از مهلکه رها گردند. سخنران، هنوز مبهوت صحنه بود و حتی واکنشی را که خود نشان داده بود، باور نداشت. بعداز آنهمه شکنجه و تحمل درد و زخم و آخرالامر گردن‌نهادن به حرص سیری‌ناپذیر دست‌اندرکاران زندان و شکنجه و قدرت و دادگاه و غیره، چه اتفاقی افتاده که وی چنین جملاتی را آنهم در چنین جمعی از دهان خود خارج کرده؟ او را، آن زن ریزه و جوان را می شناخت. او نیز از رهبران پیکار بود و شاید در پنهانی‌ترین بخش وجود سخنران، چیزی را سراغ داشت که علیرغم حضور قدرتمند چنین ترس و التهابی در زندان، قادر به زنده شدن و ابراز وجود بوده.
لاجوردی با گرفتن چند صلوات و تکبیر بالاخره لب به سخن گشود و گفت:" جلسه امشب را تعطیل میکنیم و فکر کنم یکی دو شب دیگر آقای ... سخنرانی خودشان را در اینجا دنبال خواهند کرد...
همه را به خط کردند و بسوی سلول‌هایشان بردند... "
دوستم از تأثیرات آن لحظه و آن قضایا صحبت میکرد و من اما، در اندیشه آن جمعی بودم که با چنین صحنه‌ای روبرو شده بود و ... با خود فکر میکنم، در گوشه‌ای از تاریخ مرارت‌های بشر، آن زن، آن حرفها و آن صحنه ثبت شده و باقی مانده است. چه در ذهن فلان و بهمان حزب‌الهی باشد و چه آنی که تواب گشت و چه آنانی دیگر که بالاخره توانستند فراز و فرود زندان را طی کرده و امروز در گوشه و کنار جهان پراکنده‌ گشته‌اند.
بقول سعید سلطانپور در شعری که در شبهای همبستگی، سالی پیشتر از انقلاب در تحصن دانشگاه صنعتی خوانده بود... " این بذرها به خاک نمی ماند..."
بخشی از متن تقی (وبلاگ خالواش)

یکشنبه ۲۹ دی ۱۳۸۷ ه‍.ش.

صادق محصولی کیست؟

صادق محصولی در سال ۱۳۳۸ در شهر ارومیه متولد شد. بعد از قبولی در دانشگاه علم و صنعت به تهران رفت و تا سال ۱۳۵۹ به ارومیه بازنگشت. در سال ۱۳۵۹ بنا به توصیه‌ی آیت‌الله مهدوی کنی، وزیر کشور وقت، به همراه هم‌شاگردی‌ها و دوستان صمیمی‌اش، محمود احمدی‌نژاد و برادران هاشمی ثمره، و به منظور جلوگیری از نفوذ نیروهای ملی مذهبی و نیز طرفداران بنی‌صدر در شهر زادگاهش، به ارومیه بازگشت. از جمله اقدامات اولیه‌ی وی بعد از بازگشت به ارومیه بر هم زدن مراسم سالگرد دکتر مصدق در این شهر با همکاری برادرش بود.
....
در سال ۱۳۶۰ صادق محصولی فرماندار ارومیه شد و هم‌زمان با او نیز محمود احمدی‌نژاد به فرمانداری ماکو و مجتبی ثمره‌هاشمی به معاونت استانداری آذربایجان برگزیده شدند.
صادق محصولی در سال ۱۳۶۱ به عنوان فرمانده سپاه استانهای آذربایجان غربی و شرقی و اردبیل منصوب شد و از همان زمان اختلافات او با برادران باکری آغاز شد. ....
فاطمه امیرانی، همسر حمید باکری، بعد از شنیدن خبر پیشنهاد پست وزارت کشور برای صادق محصولی، طی نامه‌ای تمامی وقایع آن سالها را برای نمایندگان مجلس شرح داد. وی در بخشی از این نامه نوشته‌است: «افرادی همچون محصولی، فتاح و احمدی‌نژاد در سالهای ابتدایی انقلاب، هم‌زمان فرماندار شهرهای استان آذربایجان بودند که تاب تحمل پذیرش افرادی غیر از خودشان را نداشتند». وی همچنین سندی را ضمیمه‌ی نامه‌ی خود کرد که حاوی نامه‌ی صادق محصولی بود. وی در این نامه مدعی شده بود که «شهید مهدی باکری فرمانده لشگر عاشورا نیست». همچنین به گفته‌ی خانم امیرانی، چون جنازه‌ی این دو برادر هیچگاه پیدا نشد، محصولی اعلام کرده بود که اینها شهید نشده‌اند.
اما شروع ثروت‌اندوزی صادق محصولی از پایان جنگ ایران و عراق و از زمانی آغاز شد که محمود احمدی‌نژاد در دهه‌ی هفتاد استاندار اردبیل شد. محصولی در همان زمان در یک مزایده برنده‌ی قرارداد نفتی نخجوان شد و ثروتش تا بدانجا رسید که امروز به گفته‌ی خود وی «بالغ بر۱۶۰میلیارد تومان» است.
در سال ۱۳۷۸ صادق محصولی باغی به وسعت ده هزار متر را در نیاوران تهران خریداری کرد. حدود هفت هزار متر از این باغ می‌بایست به علت تغییر کاربری از زمین زراعی به زمین مسکونی، به شهرداری تعلق می‌گرفت، اما محصولی متهم است که با شهرداری منطقه تبانی کرده و کل زمین را مالک شده و در آن به برج‌سازی پرداخته است. این رویداد هم‌زمان با ریاست محمود احمدی‌نژاد بر شهرداری تهران روی داده است.
بعد از ریاست جمهوری احمدی‌نژاد نیز، صادق محصولی وامی بالغ بر ۴۰۰ میلیارد تومان از دولت گرفته و نام او نیز در لیست ۲۰۰ نفره‌ی وزیر اقتصاد از وام‌گیرندگان کلان دولت قرار دارد.
...اکبر منتجبی خبرنگار سیاسی، دلیل نپرداختن نمایندگان به این موضوعات را چنین بیان می‌کند: ...هم رییس مجلس و هم نماینده‌ها خودشان با نمایندگان دولت به این جمع‌بندی رسیده بودند که این مباحث را دیگر مطرح نکنند».
صادق محصولی یک بار در زمان پیشنهاد وی برای پست وزرات نفت در پاسخ به چگونگی انباشت ثروت ۱۶۰ میلیاردی‌اش ظرف ده ‌سال، این ثروت را «متعلق به امام زمان» دانسته و گفته بود: «این امانتی است که پس از ظهور حضرت در اختیار ایشان قرار می‌گیرد». وی همچنین مدعی شده بود که ثروتش از «راه حلال» کسب شده است. اگر صادق محصولی به واقع ۱۶۰ میلیارد تومان را در عرض ده سال به دست آورده باشد، بدان معناست که وی در عرض این ده سال، ماهیانه بیش از یک میلیارد تومان درآمد داشته است.
با کسب پست وزارت کشور توسط صادق محصولی، وی اکنون بالاترین مقام اجرایی و نیز نظارتی در انتخابات دهمین دور ریاست‌جمهوری در خرداد ماه آینده است.

در پایان از شما تقاضا می کنم این ایمیل را برای آگاهی رای دهندگان دور دهم انتخابات ریاست جمهوری برای همه بفرستید.


پی نوشت:
من این مطلب را از طریق ایمیل دریافت کردم. امروز دیدم که این ایمیل بخشی از مطلبی بلندتر بوده که در رادیو آلمان منتشر شده است. این آدرس اصل مطلب است:

شنبه ۲۸ دی ۱۳۸۷ ه‍.ش.

شغل: تدارکاتچی، عنوان: رئیس‌جمهور









نام: ...
شغل: تدارکاتچی
عنوان: رئیس‌جمهور

برگشتنی، کرایه دربستی توچال به انقلاب را با دو نفر از سحرخیزهای دیگه شریک شدیم. بحث سیاسی بعد از کوهپیمایی صبح جمعه، خوشبینانه‌تر از معمول است و انرژی خاص خودش رو دارد. به خصوص که این دونفر آدمای جالبی هم بودند، آنقدر با هم جفت و جور و متفاهم، که عیال گفت بعید می‌دونم زن و شوهر باشند :)
البته که بحث به انتخابات ریاست جمهوری هم رسید و فشرده نظر هردوشون این بود که اگر میرحسین موسوی بیاد شرکت می‌کنیم ولی خاتمی نه! زن می‌گقت: این خوش‌تیپ جای اینکه رک و راست بگه چه برنامه‌ای داره که دوباره تدارکاتچی نشه، بازی بیام نیام درآورده... (اینو هادی خرسندی خوب زده تو خال: اعلام کانديداتوري به سبک روحوضي!)
جالب این که هر چند موسوی براشون گزینه‌ قابل قبولی بود، ولی می‌گفتند برادران برانداز هم اگر برنامه‌ای جدی‌تر از گز کردنِ خیابون‌ها داشته باشند، پا هستند!
فکر کنم این عدم قطعیت و نوسان بین متفاوت‌ترین و متضادترین گزینه‌ها وصف حال کنونی خیلی از ایرانی‌ها باشه، هر چند شاید همه به وضوح و خوشمزگی این زوج غیر مزوج بیانش نکنند.
معمولا یک‌ پای‌ "تاکسی‌بحث‌ها" خود رانندها هستند، ولی راننده ما نه وارد بحث شد و نه به حرفامون گوش می‌کرد، انگار پیرمرد گوشش از بحث‌های سیاسی دیگه پر بود.

جمعه ۲۷ دی ۱۳۸۷ ه‍.ش.

جنایت عزه ته نشین می‌شود و می‌ماند

چند مطلب پیش‌تر تکه‌ای فیلم از جسد ذغال شده کودکی در غزه گذاشته بودم که بمب فسفری دست‌ و پاهایش را کاملا سوزانده و از بین برده بود و تنها بدن زغال شده بچه باقی مانده بود.
بالای ویدو نوشتم تصویر وحشتناک است و اگر طاقت دیدنش را دارید، ببینید! باوجود این دودل بودم: آیا دیدن چنین تصاویری به عادی کردن خشونت منجر نمی‌شود و درجه حساسیت ما را بالا نمی‌برد؟
به خود می‌گفتم ولی اگر من جای آن پدر بودم چه؟ آیا نمی‌خواستم تمام دنیا از آنچه بر فرزندم رفته خبردار شود؟ آیا دردناک نبود برایم که پسرکم ذغال شود و به طور فیزیکی محو شود، بدون این که دنیا به آن توجه کند و اثری از آن بی عدالتی که بر جسم کوچکش رفته‌است در جهان باقی بماند؟ آیا این کشتن دوباره او نیست؟ شما حاضر هستید مردم از آن چه که بر فرزندتان رفته خبردار نشوند، چرا که ممکن است احساس‌اشان جریحه دار شود؟
من البته نمی‌خواستم آن کودک فقط جسدی سوخته باشد. دوست داشتم علاوه بر این نام کودک را هم می‌دانستم و شاید پرتره مستندی از عمر کوتاه این انسان: چه غذایی دوست داشت، روزهایش را چگونه می‌گذراند و تکیه کلامش جه بود. چندتا دوست داشت، می‌خواست چه‌کاره شود و ... ولی در همین حد هم بسیار با خودم کلنجار رفتم. آیا انتشار چنین تصاویری به خشونت دامن نمی‌زند.
هرچه در این باب فکر می‌کنم به نتیجه قطعی نمی‌رسم. مسئله این است که ما هنوز این نظم اجتماعی را (در مفهوم وسیع آن) قبول داریم و علی‌رغم همه انتقادات معتقد به حفظ آن هستیم. فروپاشی نظم، زندگی کنونی ما را غیر ممکن می‌سازد.
آن کسی که در موقعیت آن پدر قرار می‌گیرد اما خواهان فروپاشی تمام و کمال این موقعیت است. فجایعی مثل غزه در من نیز کشش به تخریب انارشیستی این نظم ننگ‌آور را تشدید می‌کند.
نفرت ناشی از جنایات غزه در کنار رواج گرایش‌های آنارشیستی در نیروهای چپ باعث رونق ایده‌های فاشیستی، نژادپرستی و یهودی‌ستیزی در نیروهای راست و خرده ‌بورژوازی نیز می‌شود.
انسان دوستی من آنقدر شسته‌رفته نیست که با نفرت مخالف باشم. مگر می‌شود دوست داشت و نفرت نورزید؟ ولی از خود می‌پرسم آیا هدف اصلی‌تر طراحان چنین فجایعی رساندن آذوقه و فربه کردن همین ایده‌ها در اجتماع نیست؟ بازتولید عقاید ضدانسانی و دروغین (نژادپرستی، وطن پرستی و...) در دوره رکود و بحران اقتصادی، که مبارزات حق‌طلبانه طبقات فرودست اوج می‌گیرد، وسیله‌ای برای منحرف کردن جهت و هدف جنبش‌های مردمی و خارج نمودن طبقه حاکم از زیر ضرب است.
اگر این طور باشد چاره چیست؟

بی‌بی‌ ِ سیه چادر و بی‌بی‌سی فارسی

این رو بگم و برم:
چه دلی برده این بی‌بی سی‌‌سی از جماعت! کدوم جماعت؟ می‌شناسین‌اشون،
همه میدان‌ دارن و صاب مجلس‌‌ ماشالله.
یکی می‌گه آفرین، اون یکی می‌گه گرافیکش جیگره، یکی دیگه: بی‌بی‌ حال می‌ده! یکی: می‌خوامش. اون یکی: اگه پیشنهاد داره بیاد خواستگاری!
...خلاصه یکی ذوق‌زده شده و
یکی هم تو این حیروبیر شبا خوابش نمی‌بره، می‌گه بی‌بی ‌تحریک می‌کنه!
ای خدا! این لقمه نون لامصب رو چرا راحت توی دامن بنده‌هات نذاشتی که این طـــــــــــور به زحمت بیفتیم؟ ...بگذریم، حکمت اوساکریم درک‌ناشدنی است، سوال نکنیم سنگین‌تریم. فقط خاطره‌ای رو تعریف می‌کنم و زود می‌رم:
دوره آموزشی ِ خدمتِ سربازی انداخته بودند ما رو پادگان چهل‌دختر! جای پرتی که تا کمر تو برف می‌رفتی و بر عکس اسمش هیچ نشانی هم از آبادانی نداشت، مگر خانه‌های سازمانی افسران و درجه‌داران خود پادگان، که آن دورها روی یه تپه‌ به صورتی مبهم دیده می‌شد. سرگروهبان میرغضبی هم داشتیم که فکر نمی‌کنم دیگه در قید حیات باشن. بس که عصبانی و حرص‌و‌جوش بخور بود به احتمال زیاد تا حالا سکته کرده و از دست آش‌خورها راحت شده.
عرض شود جوانان رشید وطن که ما اون روزها بودیم، سه ماه دور از هر نوع جنبنده‌ای، حالا هر چقدر هم جیره کافور رو پرملات می‌کردن، باز یک چیزی در جان آریایی ما می‌جنبید...
خلاصه کنم، صبح‌ها همیشه سر صبح‌گاه یک سایه‌ی سیاه، که به حدس و گمان سیاهی چادر زنی بود، از یکی از خونه‌های سازمانی بیرون میومد و می‌رفت توی یکی دیگه از خونه‌ها. در این لحظات فرمان خبردار سرگروهبان غضبناک، مشروعیت خودش رو از دست می‌داد و ما با یک هماهنگی و نظمی غریب فرمان "نظر به راست" را اجرا می‌کردیم! سرگروهبان بیچاره اگر خودش را جر هم می‌داد، بعید بود چنین "نظر به راست" بی‌نقص و عیبی از ما دشت کند.
روزهای ما در آن زمستان لعنتی به گرمای همین نظر به راست ِ صبح‌ها و خیال آن نقطه سیاه گرم می‌شد. سر صبح‌گاه، به جای سوگند وفاداری به پرچم، همگی‌ قربون صدقه‌ی لکه سیاه می‌رفتیم.
خلاصه... یادم رفت، چی می‌خواستم بگم که حرف این جا رسید؟ ...آها، صحبت بی‌بی‌سی فارسی بود و حشری شدن جماعت؟ نه بابا ولش کنیم، اصن احساسات جماعت چه ربطی به من داره؟ برگردیم به همون خاطره‌ی پادگان چهل‌دختر و احساسات خودمون.
...هنوز هم معلوم نیست مسئول به خطر افتادن اسلام در پادگان چهل‌دختر چه کسی بود؟ سرکار سرگروهبان غضبناکی که مرخصی نمی‌داد بریم شهر تا چش و دلمون سیر شه و نگاهمون دیگه دنبال اون شبح سیاه، که چه بسا ناموس خودش یا ناموس جناب سرهنگ بوده، نباشه؟ یا مقصر اون بی‌بی سیه چادر بود ‌که عدل درست سر مراسم صبحگاه روی تپه پیدایش می‌شد تا ما به جای پرچم به ایشون سوگند وفاداری یاد کنیم!؟ یا اصلا مقصر اون قدرت و کشش گناه‌الود جوانی است که، با هیچ کافوری آروم نمی‌شه؟
شما اگه جوابش رو پیدا کردین واسه من هم همین پایین بنویسین تا بدونم... خب من دیگه خیلی دیرم شده، ببخشید، باید برم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
راستی، اگه بیکارین و مثِ من دیرتون نشده، یه نگاهی هم به این‌ها بندازین:
بی بی سی فارسی: كار كار آمریكایی ها است - http://iran-khbar.blogspot.com/
تلویزیون بی‌بی‌سی فارسی آمد، خوشحال باشیم اما هیجان‌زده نشویم -http://bamdadi.com/2009/01/16/bbc-persian-channel-came-be-happy-but-stay-calm/
چرا باید بی بی سی را جدی گرفت؟ - http://menbar.ir/1387/10/27/bbc-2/
تحليل ها در باره بي بي سي فارسي - http://www.reporter.ir/archives/87/10/005834.php
تلویزیون فارسی بی بی سی رسانه ای تحریک کننده است - http://sibestaan.malakut.org/archives/2009/01/post_679.shtml
بی بی سی فارسی، یک اتفاق مهم برای همه‌ی فارسی زبان‌ها - http://www.debsh.com/archives/2009/01/15/003221.html
تلویزیون بی بی سی با قهرمان زنده می آید؟ - http://smto.ir/?p=1101
شمس الواعظین: با کدام قانون همکاری با بی بی سی ممنوع اعلام شده - http://www.roozonline.com/archives/2008/10/post_9791.php
آغاز به کار شبکه تلویزیون فارسی بي بي سي - http://www.alarabiya.net/views/2009/01/14/64217.html
mbc persia ؛ تحولی نو در دنیای رسانه های فارسی زبان ... ! - http://razeno.com/2008/06/post_mbc.php
شگرد تلويزيون فارسي انگليس براي شروع بي‌دردسر در ايران - http://www.tabnak.ir/pages/?cid=15089
درباره تلویزیون فارسی بی بی سی - http://tourjan.blogfa.com/post-334.aspx
بهانه: افکارعمومی نگران است واکنش تند ارشاد و سپاه به راه اندازي تلويزيون فارسی بی بی سی - http://www.roozonline.com/archives/2008/10/post_9699.php
جامعه - فعالیت خبرنگاران ایرانی بی‌بی‌سی مصداق اقدام علیه منافع ملی است - http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?35845
تلویزیون فارسی بی بی سی و روزنامه نگاران ایرانی - http://radio.irib.ir/goftogoo/Top_News/news_topview.php?ID=118
تلویزیون فارسی بی‏بی‏‏سی و چالش‏های پیش‏رو - http://zamaaneh.com/blog/2009/01/post_127.html
تبليغ برای رفيقم (رفقا). مرگ بر رسانه جريان اصلی ولی کلاً - http://sibiltala.blogspot.com/2009/01/blog-post.html
لوگوي تلويزيون فارسي بي.بي.سي (به زودي) - http://www.asgharagha.com/archives/002018.php
بیاییم همه برای تلویزیون بی بی سی فارسی کف بزنیم! - http://nedayekavir2.blogfa.com/post-547.aspx
بیاییم همه برای تلویزیون بی بی سی فارسی کف بزنیم! - http://negarak.sbg.ir/more-9028.html
آغاز به کار تلویزیون فارسی بی بی سی - http://balatarin.com/topic/2009/1/8/1002217
شب اول تلویزیون بی‌بی‌سی فارسی و تشدید توهم ایرانی! - http://vertigone.wordpress.com/2009/01/15/bbc_identity/
پخش تلویزیون بی‌بی‌سی فارسی و تهدید وزارت اطلاعات - http://www.mardomak.org/news/bbc_persian_tv/
بی بی سی فارسی زیر سایه بنیان گذاران بهایی - http://www.fardanews.com/fa/pages/?cid=72346
نمونه‌اي از برنامه‌هاي تلويزيون فارسي بي‌بي‌سي - http://iran-world.com/article.php?id=34106

پنجشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۷ ه‍.ش.

لینک‌های غزه

اگر شصت و پنج‌هزار کودک آمریکایی قتل عام شده بودند - http://bamdadi.com/2009/01/14/if-65000-american-children-were-mass-murdered/
تصور بکنید یک «کشور فرضی»، به آمریکا حمله‌ی نظامی کند و دویست هزار آمریکایی شامل حدود شصت و پنج‌هزار «کودک» را ظرف مدت زمان کمی بیشتر از دو هفته «قتل عام» کند. یا مثلا تصور کنید در همین دنیای امروز، یک «قدرت فرضی» به آلمان حمله کند و پنجاه و پنج‌هزار نفر از جمله حدود هجده‌هزار کودک‌ آلمانی را قتل عام کند.
آیا در صورت بروز چنین فاجعه‌ای باز هم خانم آنجلا مرکل تمام مسئولیت‌ها را به عهده‌ی آمریکا می‌دانست یا جورج بوش خواستار وارد آوردن فشارهای بین‌المللی بیشتر بر آلمان می‌شد؟

مقاله ای از نایومی کلاین: http://kharchangzade.net/post-608.aspx - Israel: Boycott, Divest, Sanction
اکنون زمان آن رسیده است. بهترین استراتژی برای پایان دادن به اشغال خونین اسراییل این است که آن به هدفی برای آن دسته از جنبش های جهانی که رژیم آپارتاید را در آفریقای جنوبی به اضمحلال کشاند تبدیل شود.

سقوط دموکراسی در بربریت - علی اصغر حاج سید جوادی - http://davarpanahp.blogfa.com /post-527.aspx یا این لینک - http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=1821
در روز ۱۴ ژوئيه ۱۷۸۹ لوئی شانزدهم پادشاه فرانسه در دفتر خاطرات خود می نويسد: „خبری نيست“. در واقع در کاخ ورسای در آن روز خبری نبود، اما در پاريس، زندان باستيل در همان روز به دست انقلابيون سقوط کرد و با سقوط آن پايه سلطنت بوربون ها واژگون شد.
در روز شنبه ۲۷ دسامبر ۲۰۰۸ در جهان دموکراسی غرب، از سراسر آمريکا تا قاره اروپا، جز تدارک مراسم تولد مسيح و آغاز جشن های سال نو ميلادی خبری نبود؛ اما در همين روز دولت „دموکرات“ اسرائيل با اولين حملات ويرانگر هوايی خود با بمب و موشک به نوار غزه و کشتار ۳۱۰ نفر از مردم بيدفاع از زن و کودک و پير و جوان، و ۱۴۰۰ زخمی بی غذا و دوا به نام „حق دفاع مشروع“، سرپوش از بربريتی که غرب خود را در رنگ و لعاب دموکراسی و شعارهای آزادی و عدالت و برابری پنهان کرده بود برداشت.

اسرائیل در جنگ تبلیغاتی - http://manib.blogfa.com/post-536.aspx
طوری که «وینه مادسون رپورت» گزارش می‌دهد٬ وزارت امور خارجه اسرائیل کمپینی برای جمع‌کردن هواراران اسرائیل در سراسر جهان با هدف هجوم به وبلاگ‌ها و بخش نظری رسانه‌های سنتی و دست‌کاری نظرخواهی‌های آنلاین به راه انداخته است.

حالا نوبت غزه است : اقتصاد سیاسی نسل‌کشی در فلسطین - http://aftab.ir/articles/politics/world/c1c1231764206_ghazeh_genocide_p1.php
از مدت‌ها پیش انتقام از رای‌دهندگان فلسطین آغاز شده بود. فشار محاصره و گرسنه و فقیر و محروم نگه‌داشتن در غزه افزایش یافت و به مرحله‌ای سنگدلانه و موحش رسید.***همه‌ی‌ی دولت‌های مرتجع، وابسته و ستمگر همسایه در منطقه نه فقط دوستان اسراییل بلکه به ویژه دشمن جنبش فلسطین و هوادار محمود عباس دست‌نشانده و فاسدند.

هولوکاست در غزه - http://www.dreamlandblog.com/2009/01/14/i/09,39,10/
انسانیت که بمیرد چیزی از دنیا باقی‌ نخواهد ماند جز خون.
این روزها آرزو می‌کنم کاش تظاهرات مستقلی در ایران برپا می‌شد تا در صف اولش فریاد می‌کشیدم.
980 کشته در طی 19 روز. چه ساده می‌شود این جمله را چندین بار خواند و گذشت از آن. و من به آرزوهای دختران و پسران غزه فکر می‌کنم و خانه‌هایی که صدای خنده‌ای در آن نمی‌پیچد.
شهر زیر بمبهای خوشه‌ای و فسفری نفس می‌کشد هنوز؛ و من به مقاومت همنوعانم درود می‌فرستم.
این روزها ساده می‌شود فهمید که چه راحت سیاستمداران دنیا را به لجن کشیده‌اند. و چه راحت دین انسانها را از هم جدا می‌کند. در غم این فاجعه فقط می‌توانم سکوت کنم. گاهی وقتها کلمه‌ها چه ناتوان می‌شوند.

ایران، نقشی در جنگ در نوار غزه دارد؟ -
http://zamaaneh.com/special/2009/01/post_709.htm
کمکی که ایران از نظر مالی به حماس می‏کند، بسیار ناچیز است.
اما به لحاظ سیاسی چطور؟ در این جنگ ایران نمی‏تواند از نظر سیاسی تأثیرگذار یا عاملی در شروع جنگ باشد؟
در شروع جنگ، ایران هیچ نقشی نداشته است. این جنگ را اسرائیلی‌‏ها با دقت تمام برنامه‏‌ریزی کرده بودند و تمام تجربه‌‏ی جنگ سال ۲۰۰۶ لبنان را در نظر گرفته بودند. مثلاً یکی از کارهایی که در آن جنگ نکرده بودند و در این جنگ دارند انجام می‏دهند، حمله‏‌ی زمینی است.
اما چرا این‌‏قدر اصرار دارند ایران در شروع جنگ نقش داشته باشد، یک دلیلش این است که اسرائیلی‏ها خیلی نگران نزدیکی اوباما با ایران هستند.

جنگ، ویدئو گیم نیست! - http://1pezeshk.com/archives/2009/01/war-is-not-a-video-game.html

ناگفته‌های نوار غزه (وبلاگ انگلیسی سامه حبیب 23 ساله از غزه) - http://www.gazatoday.blogspot.com/

وبلاگ دیگری از غزه (عربی/ انگلیسی) -
http://wakeupforaid.blogspot.com/



بوی بهبود ز اوضاع جهان می​شنوم

چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۷ ه‍.ش.

جوخه‌ کمونیستی در ارتش ِ جهانی ِ مبارزه با تروریست

همزمان با قتل عام مردم غزه به جرم تروریست بودن (یا به دلیل پیروزی حماس در انتخاباتی آزاد) حزب کمونیست کارگری هم وارد کارزار مبارزه با تروریسم شده است. امیدوارم این رفقا لااقل به عنوان سرباز صفر وارد این ارتش نشده باشند و ارزش واقعی خود را بدانند. برای آمریکا و اسرائیل داشتن نیرویی سیاسی در جبهه مارکسیسم، ارزشی بی‌نظیر دارد. رفقا، بهای شما بیشتر از بدست آوردن تلوزیونی ماهواره‌ای است که در آن بیست و چهارساعته به سبک سلطنت‌طلب‌های لس‌آنجلسی به حکومت اسلامی و آخوندها ناسزا بگویید! لااقل خود را ارزان نفروشید و ارزش کمونیست‌ها را پایین نیاورید!
بخشی از نوشته آقای آسنگران، که در سایت خود حزب منتشر شده است را می‌اورم و در بینابین متن پرانتزهایی هم از طرف خودم باز می‌کنم. آن چیز که جلب توجه می‌کند این است که این دوستان در عین تاکید مطلق بر "اسلامی بودن" حماس (و جمهوری اسلامی)، مهمترین ویژگی و ماهیت حکومت اسرائیل، یعنی ایدئولوژی صهیونیسم را مسکوت می‌گذارند!

محمد آسنگران

كشتار مردم فلسطين نتيجه جنگ دو قطب تروريست است

نگاه مختصري به موضعگيري جريانات سياسي در قبال اين جنگ

كشتار بيرحمانه مردم فلسطين بوسيله ارتش اسرائيل در غزه و موشك پراني حماس عليه مردم اسرائيل تنها يكي از نتايج جنگ تروريستها است. (همین اول کار بگویم، حتی خبرگزاری‌های صهیونیستی "آبرودار" با چنین بی‌شرمی عملیات حماس و اسرائیل را در یک سطح قرار هم نمی‌هند)

سخنگوي ارتش اسرائيل رسما اعلام كرد هر جا شبه نظاميان حماس باشند، آنجا را هدف قرار ميدهند. خانه مردم، مدارس، بيمارستان و ساختمانهاي متعلق به سازمان ملل و صليب سرخ و غيره به همين دليل تا كنون مورد هدف قرار گرفته اند. (ممنون که ما را به طور مشروح از مواضع دولتی/ تبلیغاتی اسرائیل آگاه کردید!) اما اين جنگ نه در دفاع از شهروندان اسرائيل است و نه دفاع از مردم فلسطين. دولت اسرائيل و جريانات اسلامي از نوع حماس در اين جنگ هر كدام اهداف ديگري را تعقيب ميكنند.

واقعيت اين است كه سازمانهاي تروريست اسلامي و حماس با حمايت همه جانبه جمهوري اسلامي به بهانه دفاع از مردم تحت ستم نوار غزه، اين مردم را به گروگان گرفته (عجب! آیا فراموش کرده که حماس برنده انتخابات قانونی و برگزیده مردم است؟ یا صرف ندارد و یاد‌آوریش با سیاست سرکوبگر اسرائیل سازگار نیست؟) و آنها را گوشت دم توپ جنگ ارتجاعي خود كرده اند. (!چه رذالتی، پس خود شما هم هنگام مبارزات مسلحانه در کردستان مردم بیگناه را گوشت دم توپ رژیم کرده بودید؟) در مقابل، دولت نژادپرست اسرائيل كشتار جمعي مردم غزه را به بهانه امنيت مردم اسرائيل توجيه ميكند.(عجب!) اين گفته ها يك ذره حقيقت را با خود ندارند. (عجب!)

اين جنگ، جنگ تروريستها است، از مردم فلسطين بايد دفاع كرد! (این مردم فلسطین که شما برای دفاع از آنان دولت منتخب‌اشان و تشکیلات‌اشان را به رسمیت نمی‌شناسید، مشخصا چه کسانی هستند؟)

با تمام شدن موعد آتش بس ٦ماهه كه با ميانجيگري مصر ممكن شده بود، حماس اعلام كرد آتش بس را تمديد نميكند و تمايلي به آتش بس با اسرائيل ندارد. (فجایعی که بر اثر محاصره اقتصادی بر مردم فلسطین روا شد، و برای حماس راهی جر شکستن آتش‌بس باقی نگاشت را مسکوت می‌گذراد. بستن مرزهای زمینی، دریایی و نابودی تنها فرودگاه غزه و تبدیل غزه به یک زندان بزرگ الیته ربطی به این "تمایل" ندارد؟!) اسرائيل اين موضع حماس را يك مائده آسماني براي خود فرض كرد (اسرائیل فرض نکرد، این سیاست را هدفمندانه پیش برد و راه دیگری برای حماس باقی نگذاشت!) و اعلام كرد او هم تمايلي به تمديد آتش بس ندارد. هر دو طرف متخاصم مخالفت خود را با آتش بس اعلام كردند. اما هر كدام اهداف و سياستهاي مجزاي خود را تكرار كردند. چند روز قبل از آغاز اين جنگ و قبل از حمله رسمي ارتش اسرائيل، موشك پراني حماس به سمت شهرها و شهركهاي اسرائيلي آغاز شد. (توجه دارید به این واژه "موشک پرانی"؟ این یعنی حماس گرسنه و محاصره شده و ... در نوار غزه شیطنت بچه‌گانه‌اش گل کرده و سنگ پرانی، ببخشید موشک پرانی! می‌کرده‌است. می‌بینید چطور می‌شود قربانی را به مجرم تبدیل کرد و فرمان قتلش را صادر کرد؟) اين موشك پراني طبق گزارشات رسيده روزانه به ٨٠ موشك ميرسد. (چرا حماس با وجود پیروزی در انتخابات و با وجود ضعف آشکار نظامی این کار را می‌کرد؟ هشتاد موشک، چند کشته داشت؟ چند مجروح؟ گفتنش صرف ندارد؟)

اين جنگ (می‌بینید؟ قتل عام مردم در نوار غزه برای این نارفیق یعنی جنگ!) اكنون به نقطه اي رسيده است كه از آن به عنوان يك فاجعه انساني در غزه ياد ميشود. دو طرف اين مسابقه براي رسيدن به اهداف تعيين شده خود ابعاد كشتار و نا امن كردن زندگي مردم فلسطين و اسرائيل را به موقعيت وحشتناكي رسانده اند. (این جمله را که ایشان به نشانه اهمیت موضوع قرمز کرده‌اند، دوباره بخوانیم، البته اگر اعصاب‌تان را مثل من داغان نمی‌کند بخوانید، دوطرف! ناامنی اسرائیل؟ ابعاد کشتار مردم اسرائیل؟...) اگر چه تلفات مردم اسرائيل قابل مقايسه با غزه نيست اما ماهيت جنگ و ماهيت و اهداف جنگ طلبان با تعداد تلفات تعيين نميشود. (اینجا فقط چند علامت تعجب کفایت می‌کند تا توجه را به دیدگاه انسان دوستانه این "رفیق" جلب کنیم!!!) در جنگ ايران و عراق هم سالهاي اول جنگ، ارتش عراق تلفات چنداني در مقايسه با کشتاري که ميکرد نداشت. اما كمونيستها شكي نداشتند كه آن جنگ را جنگي ارتجاعي بخوانند. (عجب حرف بی‌ربط و مفتی! آن چنان اصول انساندوستانه‌ای در باب ارزش جان انسان‌ها یقینا به این چرند گویی هم می‌بایست ختم شود) جرياناتي كه به هر دليلي يكي از طرفين جنگ را محكوم ميكردند مستقيم و غير مستقيم خود را مدافع و نزديك طرف ديگر ميدانستند. (اتفاقا کشورهای امپریالیستی هم با بی‌طزفی کامل به هر دوطرف اسلحه می‌رساندند!)

حال سوال اين است در جنگ اخير چرا دو طرف اين جنگ به يك مسابقه آدم كشي علاقه مند هستند؟ ( توجه کنید که این "ٱقا" این حرف‌ها را وقتی می‌زند که مردم در غزه به معنای واقعی کلمه توسط اسرائیل قصابی می‌شوند. اسرائیل با مدرنترین تانک‌ها، با جت‌های اف 16 با بمب‌های خوشه‌ای و فسفری به مناطق مسکونی حمله کرده و قتل عام در اوج خویش است!) چرا هر دو به يك نتيجه واحد رسيدند (چه رذالتی که سیاست رسمی دولت اسرائیل را به عنوان نظرات یک کمونیست‌ به خورد مردم می‌دهد. حماس در زندان غزه در برابر ارتش اسرائیل در چه موقعیتی داشت تا بتواند به نتیجه دیگری برسد؟) كه نه تنها احتياجي به ادامه آتش بس ندارند بلكه با وجود اين همه فجايع و كشتار با برقراري آتش بس مخالفت ميكنند؟ (چه بی‌شرافتی آشکاری برای یک کمونیست، و یا حتی یک فعال انساندوست/ صلح دوست اجتماعی که به جای فشار بین المللی به اسرائیل برای توقف کشتار و قصابی مردم، به این آسمان و ریسمان بافتن روی ‌می‌اورد!؟) آيا اصلا اين جنگ دو طرفه است يا فقط جنگ يك طرفه اسرائيل عليه مردم و ″مقاومت″ فلسطين است؟ (مقاومت فلسطین آخر پس چه کسی است؟ اگر تشکیلات و سازمان‌های منتخب آن نیست؟ شما به نمایندگی از طرف چه کسی انتخاب مردم فلسطین را به هیچ می‌گیرید؟) آيا اين جنگ ادامه همان جنگ قديمي و تاريخي اشغال فلسطين بوسيله اسرائيل است؟ جواب احزاب و جريانات چپ به اين سوالات چيست؟ تفاوت راست و چپ در قبال اين جنگ كجا است.؟ (!!!) ...


... نویسنده در ادامه مقاله بر همین مبنا تلاش می‌کند ثابت کند چرا دیگر پیوند احزاب چپ ایرانی با جنبش فلسطین موضوعیت ندارد (و چرا آنها هم باید عامل کارزار تبلیغاتی اسرائیل شوند)، خودتان بخوانید و می‌دانم شما هم چون من و یا شاید بیشتر از من لابلای نوشته‌های این "رذل سیاسی" علامت تعجب خواهید گذاشت.

تنها بیانیه حزب در محکومیت حمله اسرائیل نیز همین خط آقای آسنگران را، گیرم پوشیده‌تر و نه با چنین رذالت آشکاری، به پیش می‌برد. نوشته‌های داخل بیانیه را من برجسته کرده‌ام:

کشتار مردم غزه توسط دولت اسرائیل محکوم است!
صبح دیروز شنبه و امروز یکشنبه دولت اسرائیل دست به حملات هوایی گسترده و کم سابقه ای علیه مراکز حماس در شهر غزه و اردوگاه های فلسطینی زد و جان و زندگی بسیاری از مردم فلسطین را نابود کرد. در حملات هوائی دیروز شنبه نیروی هوائی اسرائیل به بیش از پنجاه نقطه در نوار غزه حمله کرده و صدها نفر کشته و زخمی شده اند، حملات امروز اسرائیل نیز صدها نفر دیگر را قربانی کرده است. این صحنه ای دیگر از قتل عام مردم فلسطین و بویژه ساکنین نوار غزه است که در منگنه تروریسم دولتی اسرائیل و متحدین غربی آن از یکسو و حماس و تروریسم اسلامی از سوی دیگر، قرار دارند.

بعد از قدرت گیری حماس در نوار غزه دولت اسرائیل دست به محاصره این منطقه زد که در سراسر جهان بعنوان "جنایت علیه بشریت" محکوم شد. اکنون بدنبال امتناع حماس در ادامه آتش بس ششماهه ای که برقرار بود و به بهانه پاسخ به حملات موشکی اخیر حماس به شهرهای اسرائیل، ارتش اسرائیل با چنین حمله سنگین و وحشیانه ای مردم محروم و داغدار نوار غزه را درهم می کوبد. دولت حاکم اسرائیل با این قدرتنمایی جنایتکارانه میکوشد موفقیت خود را در انتخابات بعدی تقویت کند. حماس نیز با ادامه تاکتیک های تروریستی و جنایتکارانه اش میکوشد تا در این میان نقش بازدارنده خود را یادآوری کند و امتیازی بدست آورد. قربانی این معادله خون و جنایت مردم بیگناهی هستند که زیر سلطه دولتها و جریانات آدمکش و تروریست از هردو سو قرار دارند.

حزب کمونیست کارگری دوشادوش همه مردم آزادیخواه جهان، جنایت دولت اسرائیل و کشتار مردم بیگناه فلسطین و همچنین محاصره و به گروگان گرفتن زندگی مردم ساکن نوار غزه توسط دولت اسرائیل را شدیدا محکوم میکند. این حملات باید فورا متوقف شود و محاصره باید فورا خاتمه یابد. ما باردیگر اعلام میکنیم که خواهان پایان دادن به سیاست های ضد بشری دولت اسرائیل و همچنین کوتاه شدن دست جریانات اسلامی و مرتجع از زندگی مردم فلسطین و به رسمیت شناختن دولت مستقل و متساوی الحقوق فلسطین هستیم.

حزب کمونیست کارگری ایران - ٢٨ دسامبر ٢٠٠٨، ٨ دیماه ١٣٨٧


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کنچکاو شدم و در باره حزب در شبکه جستجویی کردم، نتیجه‌اش این پایین است:


ماجرای “مسجد کلن” و نقش مشکوک “حزب کمونيست کارگری” در آن
http://www.salam-democrat.com/spip.php?article1261
کجاست یک جو انسانیت! (نقد مواضع پرو اسرائیلی در پوشش چپ) http://www.salam-democrat.com/spip.php?article20149
هیتلر آسوده بخواب که کورش بیدار است : سیاست نسل کشی فلسطینیان بدون کوره های آدم سوزی http://domaa.info/?p=2538
مردم فلسطين قربانيان دو قطب تروريستي (مصاحبه با حمید تقوائی) http://www.wpiran.org/farsi1/html/2008/09ht.htm
نقد جریان کمونیسم کارگری و آقای منصورحکمت http://deghar.blogfa.com/post-5.aspx
رضا مقدم :در این بن بست، سه حزب کمونیست کارگری در انتهای راه http://www.workertoday.com/reza/dar%20in%20bon%20bast.pdf یا http://www.kargaran-iran.com/Maqale/2007/08/post_357.html
مروری کوتاه برحزب کمونیست ایران ، حزب کمونیسم کارگری ایران ٬ جدایی ها و انشعابات آنها http://www.azadi-b.com/M/2008/09/post_155.html
احزاب کمونیسم کارگری ایران بعد از مرگ منصورحکمت ٬ بخش دوم : حزب و کسب قدرت سیاسی http://www.azadi-b.com/J/2008/12/post_41.html